آدمی بوده ام مثل اکثر آدم ها، در مواقع ضروری نتوانسته ام مسیر اصلی زندگیم را درست انتخاب کنم، همش بیراهه رفته ام، پیچیده ام توی فرعی هایی که از مقصد دورترم کرده، مثل اکثر آدم ها نتوانسته ام از زندگیم لذت مفید ببرم، بیست سال از عمرم گذشته و همچنان اصرار دارم بقیه اش را هم بیهوده تلف کنم، از چه کاری لذت میبرم؟ این که بتوانم با دست هایم یک چیزهایی خلق کنم، چیزی که توی ذهنم است را با دست هایم بوجود بیاورم، یک بار که حالم خوش نبود، نشستم به نقاشی، وقتی تمام شد مگر همان آدم قبل نقاشی بودم؟ درد جایی بیشتر میشود که آدم میداند از چه چیزی لذت میبرد و باز هم دست و پایش بسته است. انگار که توی قفس باشد و پر پر بزند. فرجه هایمان خیلی وقت است شروع شده و خیلی کمی از آن مانده، این اواخر شروع کرده ام به درس خواندن، جزوه فیزیک را گذاشته ام جلویم، نشسته ام یک سطر خوانده ام، دراز کشیده ام سطر بعدی، دمر خوابیده ام سطر بعدی، گوشی را چک کرده ام سطر بعدی، به وضوح در حال جان کندن بودم. اولش که رشته دانشگاهی را انتخاب میکردم فکر میکردم راه درست است ولی افسوس که نبود.