فکر کردم که دلم میخواهد عروسک درست کنم بعد دیدم که به مقدار زیادی پارچه نیاز دارم. به مقدار زیادی پارچه و خیلی زیادی رنگی. با انگشت هایم شمردم که برای چند نفر باید با آن پارچه ها عروسک درست کنم و چون تعدادشان از انگشتانم زیاد شد بیخیالشان شدم. چون فردا امتحان دارم و هنوز یک صفحه هم نخوانده ام و به جای شمردن و فکر کردن به این چیزها بهتر است یکم حواسم را به درس هایم بدهم. یک جای کتاب خواندم "ژاکت خاکستری" فکر کردم چه لباس خوبی میتواند باشد برای یک عروسک، رنگ خاکستری را به پارچه هایی که باید بخرم اضافه کردم. ینی تا الان که فکر کرده ام فقط رنگ کرمی مد نظرم بود که خاکستری را به آن اضافه کردم. کرمی هم که نه یک رنگی که شبیه رنگ پوست باشد و بشود باهاش صورت و دست و پای عروسک ساخت. رنگ پوستی مثلن. توی عروسک هایی که با رنگ پوستی و ژاکت خاکستری میسازم اولویت اول با میم است. چون تولدش نزدیک است. خیلی نزدیک. جوری که چسبیده است به آخرین امتحانم. و من از این جا امتحان را میدهم و از آنجا باید بنشینم عروسک درست کنم و برایش ژاکت بدوزم. میم ولی همیشه امتحان دارد حتا روز چسبیده به تولدش، روز تولدش، روزهای بعد از تولدش. یکبار فکر کردم بروم بمانم توی خانه میم اینها. شب هم بخوابم آنجا، ینی در واقع مثلن بخوابم اما تا صبح با میم بیدار بمانیم و حرف بزنیم و فک درد بگیریم. بعد گفتم او که همیشه درس دارد. توی دانشگاه درس دارد. توی خانه شان درس دارد. موقع خواب درس دارد. میخواهد برود مهمانی درس دارد. بیرون که میرویم درس دارد. هرکاری که بخواهد بکند درس دارد. درس هایش انقدر از من زیاد است که حتا وخت نمیکند توی کتاب که دید "ژاکت خاکستری" فکر کند که ژاکت خاکستری میتواند لباس عروسک باشد. او فقط باید به درس هایش فکر کند. ینی در واقع زندگی را بگذارد کنار. بیرون رفتن را بگذارد کنار. تولد گرفتن را بگذارد کنار. عروسک را بگذارد کنار. با من یک شب تا صبح بیدار ماندن را بگذارد کنار. من را بگذارد کنار البته من را باید ببوسد بعد بگذارد کنار، نه این که من برکتی چیزی باشم نه، من دوستش هستم، که میخاستم برایش عروسک درست کنم و حتا توی اولویت های اولم بگذارمش اما او من را توی اولویت هایش نگذاشت که هیچ بلکه کنار هم گذاشت، پس دیگر همه چیز فنشد، دوستی تمام شد، تولد تمام شد، میم تمام شد، روز تمام شد و من هنوز توی همان یک صفحه از کتابم مانده ام که نوشته بود ژاکت خاکستری.