یکی از سنگ هایی را که قبلا از کنار دریا جمع کرده بودم، تکیه گاه کردم و یه سیم دورش پیچیدم و با بقیه سیم پایه ای درست کردم برای عکس جوانی های بابا. آن موقع ها که هنوز عسلی چشم هایش بین چین و چروک های دور چشمش گم نشده بود. اصلا این عکس بابا را بیشتر بخاطر چشم هایش دوست دارم.
چنتا گلدان تازه گرفته ام برای کاکتوس های تازه ای که از بین گل های خاله آورده ام. کاکتوس هارا توی خانه جدیدشان میکارم. دیروز عصر باد زده بود و پنجره نیم باز اتاق را باز کرده بود و چنتا از گلدان هایم سقوط کرده بودند کف اتاق. ساقه یکی از کاکتوس ها هم شکسته بود. آن را پانسمان کردم و خاک هارو جارو کشیدم.
عکس بابا را گذاشته ام کنار فرشته ای که میم برایم خریده. فرشته قلبی را بغل کرده، مثل بچه هایی که اسباب بازی ای را از کسی قرض میگیرند و در لحظه عاشقش میشوند و برای پس دادنش اکراه دارند. فرشته قلب عاریه ای اش را بغل کرده، بال هایش از خوشحالی آماده اند که پرواز کنند.
آن گوشه اتاق برایم حال خوب کن است. چون تمام دوست داشتنی هایم را چیده ام آنجا. عکس چشم های بابا، یادگاری میم و گلدان ها.