خوب میدانم اگر دانشکده دیگری درس میخواندم، عاشق کس دیگری میشدم. یا اگر شهر دیگری میبودم. یا کشوری دیگر. اگر صد سال قبل زندگی میکردم لابد عاشق خاتونی میشدم از قاجاریان. و اگر دویست سال قبل بدنیا آمده بودم با همین توان و غرابت، عاشق زنی دیگر با اسمی دیگر. مه لقا مثلن. خودم را اینطور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از آن هزاران معشوقه های بالقوه ای بود که میتوانستم ب آنها عشق بورزم. دلیل روشنی ندارم اما فکر میکنم بین این افسانه ها باید چیزهای مشترکی باشد. دقیقا نمیدانم چه چیزهایی. شاید شباهت انگشتان شان.
من گنجشک نیستم - مصطفا مستور