وقتی ۵-۶ ساله بودم اینکه میتونستم تا سر کوچه برم و بیام و اتفاقی برام نیوفته یکی از افتخاراتم بود. بعد ها اینکه میتونستم تنهایی تا خونه بابا بزرگم برم و گم نشم. بعدش میتونستم از مدرسه پیاده برگردم.
وقتی ۸ سالم بود سرویس مدرسه ام از جلوی مغازه بابا رد میشد، یبار دیدم که بابا داره مغازه رو میبنده تا بره خونه، منم همونجا از سرویس پیاده شدم تا با بابا برگردم. ولی تا من برسم بابا مغازه رو بسته بود و رفته بود. هیچ جارو نمیشناختم. حس میکردم توی یه جزیره گم شدم و هیچ چیز آشنایی وجود نداره. زدم زیر گریه. انگار که دیدم تار شده باشه بس که همه چی نا آشنا بود. یهو دیدم بابا جلوی پام نگه داشت. گفت چرا گریه میکنی؟ از اونور خیابون دیدمت. الان خیلی وقتا چه پیاده چه سواره از جلوی مغازه رد میشم. مسیرهای دورتری رو پیاده برمیگردم خونه. جاهای دورتری میرم. شهر به همون اندازه که وسعت دید من بزرگ شده کوچیک تر شده. امروز درباره وسعت دید فکر میکردم. اینکه هر روز باید بزرگتر بشه. اگه چیزی امروز برام سخته یا گم میشم توش بخاطر اینه که وسعت دیدم کمه. اون روزی که رفتن تا سر کوچه و برگشتن برام افتخار بود بخاطر این بود که فقط جلوی پامو میدیدم، امروز اما دیدم انقد زیاده که حتا میتونم تشخیص بدم از کدوم راه برم زودتر میرسم. وسعت دیدی که زندگی با گذر زمان بهمون میده، معجزه پنهانشه که خیلیا حتا بهش فکر هم نمیکنن.
اونروز که جلوی مغازه بابا گریه میکردم فکرشم نمیکردم که یه روزی از خاطره درماندگی اونروزم به همچین مفهومی برسم!


• نون ط دسته دار ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ |