رفته بودم بیمارستان. نه بعنوان مریض نه بعنوان همراه مریض و نه حتا بعنوان پرتوکار. یک آدم عادی بودم که عصر یک روز و با برنامه قبلی برای قرار با استادم رفته بودم بیمارستان. کمی زودتر از شروع شیف استاد رسیده بودم و توی محوطه اورژانس منتظر نشسته بودم و با تلفن حرف میزدم که چند زن و مرد با حالت زار از در اورژانس گریه کنان بیرون امدند و بلند بلند کلماتی را با دهانهای کج و کوله شده ادا میکردند، در لحظه چنان امواج غمگینی از خودشان ساطع کردند که همه افراد توی محوطه اورژانس متاثر شدند. نفهمیدم گوشی را چطور قطع کردم. رفتم داخل بیمارستان، آدم های مریض منتظر نشسته بودند و چهره بعضی هایشان از درد درهم بود. پله ها را رفتم پایین سمت بخش رادیولوژی، درباره نمور بودن تاریکخانه شنیده بودم و حالا که آنجا بودم باورم نمیشد که همچین جایی در بیمارستان باید بخش رادیولوژی باشد. قرار است از مهرماه امسال آنجا کارآموزی کنم. از مهر امسال تا وقتی که با اراده خودم کارم را ول کنم. فکر کردم در روز نزدیکان چند نفر در اورژانس میمیرند و آنها با دهان های کج و گریه کنان میگویند که بدبخت شده اند؟ از مهر امسال تا مدت نامعلوم چند بار قرار است چنین صحنه هایی را ببینم؟ چند بار قرار است از آدم های دردمند رادیولوژی کنم؟ چندبار آنجا قرار است صحنه هایی را ببینم که نفهمم چطور گوشی را قطع کردم؟ و بعدش عادت میکنم، عادت میکنم که هر روز مرگ چند نفر و گریه نزدیکانش را ببینم. عادت میکنم که درد آدم ها را ببینم، به دلداری دادن آدم ها عادت میکنم. حتا به نمور بودن تاریکخانه هم عادت میکنم.
از پله های بخش رادیولوژی که بالا می آمدم فکر کردم که چیزی توی دنیا هست که آدم بهش عادت نکند؟!