گفته های مربی رو توی کلاس بدون ِ جا انداختن یه واو مینویسم و وقتی میام خونه توی دفتر مخصوصش مرتب بازنویسی میکنم. از الگوهایی که اون روز توی کلاس یاد گرفتم نمونه های کوچیک درست میکنم و ضمیمه متنش میکنم، با اینکه کار تقریبا حوصله سر بریه چون باید از همه اندازه ها نسبت بگیرم و ضرب و تقسیم کنم و مدام با خط کش اندازه بگیرم تا به نمونه کوچیک تبدیل بشه ولی این کارو خیلی زود انجام میدم، یا شایدم انقدر غرقش میشم که زمانش از دستم در میره.
کلاس خیاطی ثبت نام کردم و همون روز ثبت نام در حالی که در شرایط مالی فقیری قرار داشتم کلی کاغذ و چیزای مربوط به خیاطی خریدم و یه جاسوزنی شکل کاکتوس درست کردم و کاشتمش توی گلدون سفید.
شاید باورتون نشه ولی بعضی وقتها کارایی که میکنم یا چیزایی که میسازم و نگا میکنم و از خودم میپرسم که واقعا چطور انجامش دادم؟! مثلا جاسوزنی کاکتوس رو نگا میکنم و نمیدونم که اندازه قاعده شو چجوری بدست آوردم که توی گلدون جا شد!
جلسه دوم کلاس یاد گرفته بودم که یه دامن تنگ ساده بدوزم، عصر اون روز گوشه میزم دفتر بازنویسی شده با الگوهای نمونه دامن ساده، دامن کوچیکی که از روی الگوی نمونه دوخته بودم و الگوی سایز مامان نشسته بودن. میدونید چرا اینارو اینجا مینویسم؟ چون آدمی هستم که توی انجام تکالیفم گشادی زیادی دارم چه برسه به چیزایی که تکلیفی توش نیست. ولی من دو ساعت بعد کلاس همه تکالیف گفته و نگفته کلاس خیاطی رو انجام میدم و بعدش میشینم و فکر میکنم که واقعا چطور انجامش دادم؟
شکی ندارم که این همون استعداد و علاقه گم شده توی زندگی ِ بیست سالمه، حسی که هیچوقت به هیچکدوم از درسای مدرسه نداشتم.