حالا که دقت کرده ام، من همیشه روز تولدم ، روز دختر، روز پدر، روز مادر، روز همه، در هر مناسبت خاصی که به من مربوط میشود، به دختر بودنم، به گذر عمرم، در  همه این روزها خیلی غمگین میشوم. یا خودبخود غمگین میشوم یا یک یا چند عامل خارجی بهم نفوذ میکنند و غمگینم میکنند. همیشه یک جوری است که مناسبت ها از دماغم می آید یا اهمیتش را برایم از دست میدهد و برای تسکین میروم قبرستان. از روی قبرها راه میروم، روی قبرها میشینم. به صدای یاسینی که بلند بلند میخوانند و من بدم می آید گوش میکنم و از خودم تعجب میکنم که چطور تحملشان میکنم؟ به آدم ها نگاه میکنم، چشم هایم پر و خالی میشوند. شاید یک آهنگ غمگین بیکلام هم پلی کنم.
قبرستان ها جای خوبی برای آدم های دل گرفته هستند. آنجا اگر گریه هم کنی کسی تعجب نمیکند. اکثر قیافه ها سرد است. کسی از آدم طلبکار نیست. مهم تر از همه؛ کسی سعی نمیکند غمگینت کند. انقدر بی حوصله و بی حالم که نمیخواهم این متن را در جایی تمام کنم. میخواهم انتهایش باز باشد، میخواهم تا بی نهایت حرف بزنم، حرف های غصه دار و چشم هایم همینطور پر و خالی شوند


• نون ط دسته دار ۱۳۹۵/۰۵/۱۵ |