دچار مشکل در روابط خانوادگی هستم بعنوان مثال هر لقمه ای میخواهم بگذارم دهانم مادرم می آید می ایستد بالای سرم و از چاقی و هر اینچی - چون ما خیلی خارجی هستیم - که بدور شکمم اضافه میشود صحبت میکند و آخرش انقدر سر این مسائل بحث میکنیم که نمیدانم اصلن غذا را با کجایم خوردم! با پدرم درباره مسائل سنت و مدرنیته بحث میکنیم و خب هیچوقت به جاهای خوبی نمیرسد. با برادرم؟ البته که درباره پول بحث میکنم، میزان حجم اینترنتی که هرماه میخرد و پولش را تا ریال آخر تقسیم بر دو میکنه و تا پول را کارت به کارت نکنم نمیرود یا پول پیتزایی که هفته پیش خریده یا قسط های بستنی هایی که از کودکی برایم خریده و من تا آخر عمر باید پرداخت کنم!
روابطم با دوستان جدیدم تغییری نکرده چون دوست جدیدی ندارم، درباره دوستان قدیمیم؟ خب هفته ای یک کلمه یا در حد ِ فرستادن یه اموجی خنده در گروه حرف میزنیم، چون آنها دوستان تازه ای پیدا کرده اند و خب میدانید که نو که اومد ب بازار و این حرف ها، البته آنها معتقدند که جایگاه من در قلبشان ابدی است و با هیچکس و هیچ چیز قابل معاوضه نیست و خب این سخنی است که آنها میگویند پس آیا نمی اندیشید؟
در سایر روابط هم بسیار ناموفق هستم و هربار مایوس میشوم و امیدم را از دست میدهم و گاهی فکر میکنم که کافی نیست؟ تا همینجا که آمدی بس است، بارهای روی دوشت را بگذار زمین تا شانه هایت کمی استراحت کنند، کمی از وقتت را برای خودت صرف کن، بنشین و به خودت فکر کن ولی خب نمیشود.
در واقع اصل حرفم این است که توی این اوضاع کسی نیست که بیاید دست آدم را بگیرد و ببرد یک چای مهمانش کند، حرف های خوب بزند درهای بسته ذهن آدم را باز کند، حال آدم را خوب کند، همه آدم های اطرافم هی دارند سعی میکنند که همه چیز زندگی را برایم سخت تر کنند و این غمگینم میکند و بیشتر بی حوصله تر؛ و دارم فکر میکنم کاش میشد همه آدم های زندگی را گذاشت و رفت یک جای بهتر، ناشناس تر. حالا که ناآشنا ها بهتر با آدم راه می آیند تا آشناها.