دختر هجده ساله ای که تازه کنکور داده بود اواسط دوره کلاس خیاطی آمد و با زور و التماس ثبت نام کرد - چون ظرفیت کلاس تکمیل شده بود و زمان ثبت نام گذشته بود - بعد از آن همه کلاس ها را مرتب می آمد ، بعدها خبر آورد که کنکور قبول شده و از مهر ماه میرود دانشگاه و خیلی خیلی خوشحال بود و ذوق دانشگاه از سر و رویش میریخت! دو سه ماهی که از مهر گذشت دیگر کلاس ها را نمی آمد. خبر رسید که دانشگاه را هم ول کرده. امتحان خیاطی را که از قبل شرکت کرده بود و پولش را هم واریز کرده بود، نیامد. میدانید وقتی کسی اینچنین عزلت نشین شود و همه کار و بارش را تعطیل کند آدم فکر میکند که افسردگی حادی چیزی گرفته ولی بعدها یکی از خانم های کلاس گفت که نامزد کرده! و همه این ماجراها بعد از ازدواجش اتفاق افتاده. من همیشه به ازدواج بدبین بودم و هستم ولی توی دلم آرزو میکنم که کاش اتفاقی در زندگی من هم بیفتد و مثل او فارغ از همه دنیایم بکند، اتفاقی که انقدر خوب باشد و حالم را خوب کند که بگویم گور بابای دنیا و دردسرهایش و حواسم را بدهم به قهوه ام تا یخ نکند.

 

 

البته چند نکته هم بگویم که من هنوز از شوک این قضیه در نیامده ام و هروقت بهش فکر میکنم با تعجب از خودم میپرسم چطور ممکن است یکی ازدواج کند و بعدش فکر کند که دیگر نیاز به یادگیری هنر ندارد، یا از تحصیل بی نیاز است؟

و اینکه با توجه به بدبینی من به ازدواج اگر به هر دلیلی ازدواج باعث محدودیت او شده و بخاطر محدودیت ها و بار اضافه ای که روی دوشش نشسته از همه چیز کناره گیری کرده، خب من گل بگیرم در ِ چنین ازدواج و زندگی ای را که!


• نون ط دسته دار ۱۳۹۵/۱۱/۰۵ |