بعد از اینکه استاد یک درس غیرتخصصی بخاطر دو جلسه غیبت و چند جلسه نخوانده تو امتحانش من رو انداخت و تا اعماق چندصد متری رید در واحدهای درسیم و باعث شد بصورت متوالی در چند درس پیش نیاز عقب بیفتم، نشستم فکر کردم که چطور ممکن است؟ چطور ممکن است که آدم ها انقدر خبیث باشند؟ حالا فرضا من ترم بعد این درس را برداشتم، آنوقت با چه رویی میخواهد دوباره با من رو در رو شود؟ چطور ممکن است یک نفر از سر کمبودهای خودش به برنامه زندگی یکی گند بزند و ککش هم نگزد؟ بعد فکر کردم چطور باید بشود تا زمین گرد شود و بچرخد و بچرخد و این بار افسار زندگی این مردک به دست من بیفتد و آنوقت توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم دیدی کار دنیا را؟ آنوقت تمام امیدهایی که ناامید کرده بود را، تمام ساده هایی که پیچیده کرده بود، تمام وقت های ارزشمندی که تلف کرده بود را بگذارم جلویش و بگویم ایتس یور ترن و دست هایم را بزنم پشتم و آهسته دور شوم. برای من که رغبت چندانی به درس و دانشگاهم ندارم همچین اتفاقی یعنی آخر دلسردی، یعنی در دانشگاه داری وقتت را تلف میکنی. یعنی مرز همان نقطه ای که تف می اندازی در همچین زندگی ای و همه چیز را آنطور که هست ول میکنی و میروی. همان لحظاتی که با خودت فکر میکنی "همش همین؟" و چند روز در رخت خواب میفتی و دل و دماغ هیچ چیز را نداری. بعد شروع میکنی دلگرمی های جدید بوجود آوردن، مستند "زندگی وال ها" نگاه میکنی و امید به زندگی در رگ هایت راه میفتد و با خودت فکر میکنی که "نه! دنیا هنوز خوشگلیاشو داره" فکر میکنی که حرکت دادن به خودت باعث حرکت کردن دنیایت هم خواهد شد. فکر میکنی که شاید روزی آمد که ارزش یکبار ریدمان استادت, ارزش عقب افتادن برنامه هایت را داشت. شاید روزی آمد که اصلا استاد و درس و عقده هایش از یادت رفت. شاید یک روز بالاخره آنجوری که میخواستی زندگی کردی، از کجا معلوم؟ ولی میدانید چی حواسم را از فکر کردن به این زندگی ایده آل هم پرت میکند؟ اینکه اگر نشد چه؟ اگر یک آدم معمولی شدم با زندگی معمولی تر، مثل ۹۹/۹ درصد آدم های کره زمین چه؟ ولی بعد فکر میکنم حتما باید اتفاقی باشد که در لحظات آخر زندگیم وقتی روی تخت دراز کشیده ام و دست نوه ام در دستم است برایش از آن بگویم. نقطه عطفی که بشود گفت عزیزم زندگی شاید هیچوقت آنطور که میخواهی پیش نرود ولی باز هم ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.


• نون ط دسته دار ۱۳۹۵/۱۱/۱۳ |