تقریبا یکسال پیش یبار منو کشید کنار و گفت اونروز دیدمت که حالت خوش نبود. اون لحظه تردید کردم که بیام جلو و بپرسم چی شده ولی بعدش که رفتم خونه بی قرار بودم که چرا نرفتم، چرا نپرسیدم چی تورو انقدر آشفته کرده؟ اگر حرفی هست اگر کمکی میتونم بکنم بهم بگو. قیافه من اون لحظه که این حرفارو میگفت؟ تعجب کرده بودم که منو از کجا دیده؟ من که یه گوشه قایمکی پیدا کرده بودم و فکر میکردم کسی اونجا نیست، یه حس قلقلکی هم بخاطر مهربونی و شعورش توی دلم بود که اشکمو در میاورد. اون روز یجوری سر و ته قضیه رو هم آوردم که بابا اتفاق خاصی نبود. اما چیشد این قضیه یادم افتاد؟ امروز دوباره مسیرشو با من یکی کرد، بعد از کمی حرف، کنایه ریزی زد که فهمیدم هنوز اون روز و اون قضیه یادشه. گفت خوشحالم که میبینم حالتون خوبه و سرحالین. بعدش فکر کردم چطور فرصتایی که آدم تو زندگی از دست میده هیچوقت یادش نمیره؟ چطور یه اتفاق میتونه آدمو تا ابد پشیمون کنه، یا چطور بضی آدما میشن تابلو فرصتایی که از دست دادیم که با هربار دیدنشون فقط و فقط اون فرصت یادمون میفته، چطور بعضی آدما گره میخورن به زندگی ما حتا اگه ما کاری باهاشون نداشته باشیم و فقط نشسته باشیم تو ماشین سیگارمونو دود کنیم.