یک هفته اخیر رو در کورترین نقطه اینترنتی دنیا بودم و البته در سفر!
اما چیزهای زیاد از دست ندادم، جز اینکه نتوانستم به برنامه هر روز یک فیلمم ادامه بدم و چند دست از بازی کوییز آو کینگز رو بخاطر تمام شدن وقتم باختم. ولی در عوض کتاب خواندم، کنار بهترین آدمها بودم و ساعتها انقدر سریع میگذشت که فقط صبح و شب شدن را میفهمیدم.
الان که برگشتهام دمای اتاقم منفی صفر کلوین و تخت خوابم سرد و نرم است، چنتا از گلهایم زرد شدهاند و تنها دلیل موجهی که الان به ذهنم میرسد "نبود ِ من" و فرآیند عجیب ِ "عادت" است. و در حال حاضر فردی هستم که زود رسیدن را به ناهار و شام خوردن و زخم بستر نگرفتن ترجیح داده.
این بود خاطره تعطیلات عید من، امیدوارم به اندازه کافی با موهبت نبودن ِ اینترنت در سفر آشنا شده باشید و به این نکته هم پی ببرید که گیاهان هم عادت میکنند، دل میبندند، لذا به همین دلیل است که وقتی میریم شمعدونیا دق میکنن.
تا خاطره ای دیگر خدانگهدار