فکر میکردم که من هم از طرفداران حذف ناگهانی آدمها از زندگی هستم ولی کمی که به گذشته نگاه کردم دیدم نه اتفاقا بعلکس من همه آدمهای اضافی زندگیم را ذره ذره محو کرده ام. اگر بخواهی دیگران را از زندگیت دور بندازی باید خاطرات بخشی از زندگیت را هم با آنها دور بریزی ولی من حاضر به حذف بخشهای زندگیم نیستم. میدانید که در حذف کردن و محو کردن تفاوت زیادی هست. در حذف کردن جای خالی آدم ها همیشه جلوی چشم است مثل دندانی که یکهو از جا کشیده باشی و انداخته باشی دور ولی در محو کردن فقط مسیری هست که رفته رفته انگار در مه گم شده، مرزی مشخص نیست؛ تو دقیقا نمیدانی که آن آدم چه زمانی در تو تمام شده ولی میدانی که الان دیگر نیست.
حالا میدانم که من از طرفداران محو کردن آدم ها بودهام، از کسانی که پس از تمام شدن رابطهها اجازه میدهند فرد مقابل همچنان درونشان جاری باشد، زندگی کند و بلخره یک روز و یک جایی در شلوغیهای زندگی محو شود جوری که انگار از اول هم وجود نداشته است.