دروغ چرا من هنوز بعضی روزها که از سرکوچه رد میشم فکر میکنم ممکنه ببینمش که رو صندلی جلوی مغازه نشسته و پاش رو انداخته روی پاش و دستاشو قلاب کرده گذاشته روش و با لبخند بهم سلام میده. یا وقتی میرسم سر پارک محل، ببینمش که با دستکشای پشمی توی هوای سی درجه با احتیاط و با قدمهای لرزون برای پیادهروی عصرگاهیش اومده و وقتی از کنارش رد میشی و سلام میکنی مکث میکنه و با تعجب نگات میکنه، واسش آشنایی ولی یادش نمیاد که بیست ساله همسایشونی.
بعضی وقتها که از کوچه روبرویی میام سرمو نزدیک مغازه نجاری میکنم و منتظرم صدای آواز از ضبط بیاد.
بعضی وقتها خونه دایی کی جمع میشیم منتظرم از کنار پیچ راهروشون صدای قهقهههای معروفش بیاد، یاد تابستونی میفتم که غمباد گرفته بودم، رفت بیرون و وقتی برگشت دستش پر ِ کتابای حسنی بود.
بعضی وقتا فکر میکنم هنوزم عید اگه بریم خونشون حیاط عجیب غریب با درختای عجیبش رو که رد کنیم لبه پنجره منتظر نشسته و توی مشتاش نخودچی کشمشه.
احمقانهس ولی بعضیوقتا منتظر آدماییم که دیگه نیستن، غیب شدن یهو ولی اثرشون روی صندلی و پارک و پیچ راهرو و لبه پنجره مونده.