اورهان پاموک تو کتاب موزه معصومیت ، جایی که کمال برای فرار از درد عشق میره به یه جای جدید که دور بشه از خاطرات و هر چیزی که عشق رو یادش میاره ، اینطور نوشته : "در آن روزهای ماه سپتامبر برای تسکین دردهایم چیزی را کشف کرده بودم ؛ شنا کردن روی پشت؛ این کار دردم را کاهش میداد. برای این کار باید آرام روی پشت خودم را رها میکردم و سرم را کاملا بیحرکت نگه میداشتم و نفسم را برای چند ثانیهای حبس میکردم و بعد بیرون میدادم و چشمانم را به سمت آسمان باز میکردم ؛ حس بسیار عجیب و متفاوتی را تجربه میکردم. آن کشش زیبای آب و دیدن آسمان، آن هم با وضعیتی که در حین رها شدن در آب داشتم، عشق به زندگی را در من بیدار میکرد. انگار زندگی از دستم خارج شده بود و من کمال سالهای گذشته بودم نه خوب میشدم و نه در این درد کامل غرق میشدم. فقط سعی میکردم همه چیز را با قلب باز بپذیرم." فکر کردم رهایی از خیلی دردها مثل شنا کردن به پشت روی آبه، اینکه درد ما رو تو خودش غرق نمیکنه دلیلی نمیشه که ازش خلاص شده باشیم، ما فقط یاد میگیریم که چطور باهاش کنار بیاییم.