میان گریه میگفت که مدتها طول کشید تا دوباره بتوانم حسهایی که درونم مرده بود را زنده کنم، سالها بود آن کس که درونم شوق زندگی داشت مرده بود و من بعد از آشنایی با او تلاش کردم تا آن مرده را دوباره زنده کنم و به زندگی برگردانم، ولی در عوض او بدتر به آنها ضربه زد؛
اما حالا نمیدانم کدام گناه بدتر است؟ کشتن احساسات کسی یا کشتن دوبارهی احساسات از گور برخاسته کسی؟
بارها و بارها ناامید شدن؟ ارزشش را داشت تا دوباره انرژی صرف بازگشت احساست مرده خود کنم؟
یا شاید بهتر بود رها میکردم، احساست مرده، گذشته مرده، انسانهای مرده
مرده منظورم چیزی بود که عقبتر از من جا مانده بود و در مسیر زندگی تا اینجا با من نیامده بود
چیزی که توان نداشت تا اینجا با من بیاید و باشد؛ ارزشش را داشت تا دوباره برگردم عقب و احیایش کنم و با زور با خودم همراهش کنم؟
و کمی فکر کرد، گفت چرا، ضربه اول همیشه سنگینتر است، از پا درآوردن یه احساس تازه که تا به حال مرگ را تجربه نکرده به تاریکی زیادی نیاز دارد، و در مقابل کشتن دوباره آن احساس نیروی زیادی نمیخواهد ولی احیا کردنش چرا؛
فهمیدم گریهاش برای چیزهایی که میگفت نبود، برای این کریه میکرد چون انرژی زیادی صرف از گور در آوردن بخشهای مرده خود کرده بود و حالا شک داشت که ارزشش را داشت یا نه؟
کسی بود که یک بار تاریکی را دیده بود و دلش نمیخواست دوباره با توان کمتر به آن برگردد.