جعبه رنگ ها و قلموها رو از زیر تخت کشیدن بیرون و با هیجان نگاشون کردن. سین گفت مامان منم ازینا داره، بعد با شیطنتی که انگار لامپی توی ذهنش روشن شده باشه گفت واسه تولدمون برامون ازینا بخر. میم هم با حرکت سریع سرش از روی جعبه سمت من حرفشو تایید کرد.

روی سرامیکای تیره آشپزخونه شون چاهارزانو نشسته بودم و از توی فر لجنی رنگی که بیشتر شبیه کمد بود جعبه های ابرنگ و گواش رو بیرون میکشیدم. اشپزخونه تاریک بود و با یه در - که همیشه هم نیمه باز بود - به یه جای گلخونه مانند و روشن وصل میشد. باد خنکی میومد. اومد بالای سرم گفت نقاشی دوست داری، مگه نه؟! یه بسته ابرنگ 24 رنگ برداشت و گفت این واسه تو. چشام برق زد. تمام مدتی که داشتم برمیگشتم خونه احساس میکردم خوشبخت ترین دختر هفت ساله دنیام که یه ابرنگ 24رنگ هدیه گرفته.

چند ثانیه به جعبه رنگ ها و قلموها نگا کردم، بعد بهشون گفتم : قول میدین همیشه از نقاشی کشیدن لذت ببرین؟ گفتن اوهوم.

جعبه خالی رو چپوندم زیر تخت و بعدش دوتا دختر هفت ساله ای رو نگا کردم که میخندیدند و خوشبختی تو دستاشون بود.


• نون ط دسته دار ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ |