بعد از اینکه نتایج کنکور اومد، مامان آشفته بود، یه بار که سعی کردم واسه آروم کردن شرایط حرکتی کرده باشم، فلانی رو مثال زدم که با رتبه افتضاح الان شرایط شغلی خوبی داشت که خب برخلاف تصورم حرفم نتیجه عکس داد و حال مامان بدتر شد و زد زیر گریه. بعد ازون همش میگفت که مگه مامان فلانی برای فلانی اندازه زحمتی که من برای شماها کشیدم زحمت کشیده؟ بچه رو ول کرده صبح تا شب تو کوچه تا بزرگ شده ولی من چی؟! غذای مورد علاقه شونو درست کن، هرچی میگن همون کارو بکن، هرچی میخوان فوری مهیا کن. آخرشم خودشونو با فلانی مقایسه کنن. شما باید به خیلی جاهای بالاتری می رسیدین. مامان فکر میکرد بخاطر رتبه بد الف ناراحته، حتا با زبونشم میگفت که نگران آینده اونه ولی چیزی که واقن وجود داشت این بود که مامان بیشتر غصه خودشو میخورد. تصوراتی که توی ذهنش ساخته بود باعث میشد فکر کنه زحمتاش هدر رفته اس. حتا بابا هم سرمایه اش رو تلف شده میدونست. همه ناراحتی ها بخاطر خودشون بود، هیچ بچه و آینده ای در کار نبود، اونا نتونسته بودن به آرزوهاشون برسن و همین عصبی شون کرده بود و باز هم تظاهر میکردن این آرزوهای بچه هاشونه که تباه شده. اونا هجده نوزده سال توی ذهنشون رویا ساخته بودن و درست زمان عملی شدنش اونو باخته بودن و همین اونارو بهم ریخته کرده بود. وگرنه آینده و بچه و اینا همه اش حرف بود. اونا فکر میکردن بهترین پدر و مادر دنیا هستن ولی حتا از پیش پا افتاده ترین آرزوی بچه شون هم خبر نداشتن.