http://s6.picofile.com/file/8206979034/%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B3.jpg

فکر میکردم یه تغییری لازمه، یه تغییر اساسی تا زندگی ازین وضع ش دربیاد. نمیدونم همیشه همین فکرو میکردم یا وقتی دوستیمو با میم تموم کردم فکر کردم که باید یه کاری بکنم. دوستی با آدم ها هرچقدر هم که دعوا و بحث و جنگ داشته باشه یه قسمت از زندگیه. حالا یهو اون قسمتو جدا کنی بندازی دور، برای کنده شدن کاملش باید ریشه هاشم بکشی بیرون. هر چیز زندگی که به اون قسمت مربوط میشه مثل ریشه های اون رابطه اس. من میم رو توی لیست دوستای صمیمی م گذاشته بودم، دوست صمیمی برای من کسی ه که باهاش خودت باشی، لازم نباشه خودتو دستکاری کنی. حالا میم ریده بود به دوستی مون و من فکر میکردم که باید کاری کرد. ریشه های میم تا موکت اتاقم رسیده بود. اون موقع که من ناامید شده بودم، میم اونور خط داشت به روش تخمی خودش بهم امید میداد، و من یهو چایی نخورده رو همراه با شکلات از دماغ و دهنم بالا آورده بودم و ریخته بودم روی موکت، بعدها لکه سیاهش توی چشم میزد، ریشه های میم یه جایی بین اون سیاهی ها بود. فکر کرده بودم یه کاری باید کرد و دکور اتاقو عوض کرده بودم، طراحی های ذغالو جدا کرده بودم بریزم دور، چنتا کاکتوس جدید آورده بودم توی اتاق. ولی این کارا کافی نبود، ریشه های رابطه باید میشدن سه پایه برای بومی که تصویر پاییز داره، تا نقاشی تموم شه پاییز شده، پاییز که برسه زندگی ازین وضع ش دراومده، من به معجزه پاییز معتقدم.


• نون ط دسته دار ۱۳۹۴/۰۵/۲۲ |