خانواده بجز بلندگوی نظامی که نمیتواند به تو اجازه نافرمانی بدهد نیست، و جنبه مقدسش هم وجود خارجی ندارد. انچه هست گروه هایی است از مرد و زن و بچه که مقرر شده همنام باشند و زیر یک سقف زندگی کنند. ان هم غالبا در تنفر و انزجار از یکدیگر. با این حال دلبستگی وجود دارد. پیوندها وجود دارند و همچون درختانی که حتا در مقابل طوفان ایستادگی دارند، در ما ریشه دوانده اند و همچون گرسنگی و تشنگی اجتناب ناپذیرند. هرگز نمیشود از انها رهایی یافت، حتا با کوشش متکی بر تمام اراده مان و تمام منطقمان. ادم فکر میکند که فراموششان کرده ولی یک روز میبیند که از نو سر برآورده اند تا بی امان تر از هر دژخیمی طناب را بدور گردنش حلقه کنند و خفه اش کنند.
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | اوریانا فالاچی