
وقتی این پست آلما رو دیدم تصمیم گرفتم که این مطلب را اینجا بنویسم. از همان اوایل تابستان عکس یک دستمال گلدوزی شده را گذاشته بودم جلویم و هی فکر میکردم که چه کار ظریفی است که ادم بتواند با نخ و سوزن چنین طرح هایی بدوزد. فکر میکردم کسی که این دستمال را گلدوزی کرده شاید دختر روستا نشینی بوده که نامزدش قرار بوده برود جنگ. دختره این را دوخته و داده تا با خودش ببرد؛ تا هروقت دلش تنگ شد از جیبش در آورد گل های ظریفش را نگاه کند، دستمال را بو کند و دوباره بگذارد توی جیبش. آن وسط ها هم شاید یه لبخند با نگاه عمیق و خیره بزند. در همین فانتزی ها بودم که تصمیم گرفتم یه تابلو کوچک کوبلن بخرم و بدوزم. از خیلی وقت پیش ها فهمیده ام که روحیه ام مثل خیلی از هم سال هایم نیست و بیشتر به دهه 50 - 60 میخورد تا هفتاد! کوبلن را گرفتم و برای دفعه اولم طرح یک پرنده را دوختم، و بعدش از ذوق جان به جان آفرین تسلیم کردم! با اینکه خودم ذوق و شوق زیادی نشان میدادم ولی اطرافیان اینطوری نبودند. حتا پدرم یکبار شاکی شد که این ها چه چیزهایی ست که تو بهش علاقه داری و آن همه درس خواندی که آخرش خیاط بشوی؟! از دوستانم هم کسی آنقدری مشتاق نشد که حتا بخواهد مدل دوختنش را بپرسد یا آدرس جایی را که کوبلن را می فروشند. خلاصه من درین بین دچار سرخودگی هنری شدم و به گوشه ای خزیدمو کوبلن را با همان یک پرنده نخی آبی اش کنار کمد چپاندم. بعدها که باز هم عکس دستمال را میدیدم سعی کردم که طرح گل هایش را روی پارچه در بیاورم ولی ذوق ِ کور شده ام باعث شد که هر دفعه ناموفق باشم. حالا هم بعضی وقت ها فکر میکنم کشش م سمت این چیزها شاید بخاطر این است که در زندگی قبلی ام همان دختر روستایی باذوقی بودم که موقع بدرقه نامزدش دستمال گلدوزی شده را به او داد و امیدوار بود که یک روز دوباره او را ببیند.