الان که تقریبا همه چیز دارد روال خودش را پیدا میکند. درس، زندگی، کار. الان که سرم واقعی شلوغ است. الان که روزها واقعی خسته میشوم؛ شب ها ساعت یازده نشده خوابم میبرد. فکر میکنم که بضی آدم های گذشته ام چقدر حق داشته اند که برایم وقت نداشته باشند. چقد بیخود از دست شان ناراحت شده ام. واقعا زمان چقدر معجزه بزرگی ست که هی همه چیز را برایمان روشن و روشن تر می‌کند. به هیچ چیز هم که اعتقاد نداشته باشم به اعجاز گذر زمان کاملا معتقدم؛ حالا انگار که جایمان عوض شده باشد، من برای خیلی چیزها وقت ندارم و خیلی آدم ها از دستم ناراحت میشوند؛ ولی خب من ترجیح میدهم برطرف کردن ناراحتی شان را به گذر زمان محول کنم و سرم را بگذارم و بخوابم، بلکه خستگی این روزها از تنم خارج شود.


• نون ط دسته دار ۱۳۹۴/۰۷/۰۹ |