بخش نظرات وبلاگمو خوندم و فهمیدم چقدر همگی با هم بزرگ شدیم. روحیاتمون چقدر شبیه به هم تغییر کرده و دنیای وبلاگ نویسی چقدر pure و زیبا بود. ما ازین دوران با هم گذر کردیم.
سلام من چند ماهی میشه که سی ساله شدم. موقع شروع دهه بیست از طریق همین وبلاگ با سایتی آشنا شده بودم که اجازه میداد به خود ده سال بعدت نامه بنویسی و ایمیلش رو نگه میداشت و دقیقا سر تولدت برات پستش میکرد. بنظرم ایده جالبی بود ولی هیچوقت انجامش ندادم. چون اولا کمالگراییم و اختلالاتی که الان کم کم دارم بعد ده سال بهش پی میبرم بهم اجازه نمیداد که یه چیز سرسری بنویسم! فکر میکردم باید یه شاهکار خلق کنم که ده سال بعد که خوندم بگم آفرین:)) و دوما از همون موقع یادمه نگاهم به زندگی چیزی بود که باید تجربه میشد. یعنی کی فکرشو میکرد من سی ساله الان تو همچین وضعیتی نشسته باشم پای نوشتن این پست؟ همون ده سال پیش هم میدونستم که زندگی میتونه هر لحظه غافل گیرت کنه مخصوصا اگه ایرانی هم باشی که دیگه هیچی. بازم از مسیری که توی این ده سال اومدم راضیم ولی دلم میخواد وقتی چهل سالم میشه ماجراجویی های بیشتری داشته باشم. وقتی به ده سالی که گذشته فکر میکنم طول و عرض زندگی رو پر کرده باشم. یعنی تمام ده بیست زندگیم صرف رفتن به عمق شد. عمق خودم. کشف زندگی. کشف خودم. ولی دیگه دهه سی رو میخوام زیاد عمیق نشم. روی سطح شناور بمونم به عرض بدوئم و به طول پرواز کنم. میخوام شجاع باشم. جسارت به خرج بدم. بسه دیگه زخمارو باز کردن و بستن یکم هم طعم زندگی رو بچشیم.
میان گریه میگفت که مدتها طول کشید تا دوباره بتوانم حسهایی که درونم مرده بود را زنده کنم، سالها بود آن کس که درونم شوق زندگی داشت مرده بود و من بعد از آشنایی با او تلاش کردم تا آن مرده را دوباره زنده کنم و به زندگی برگردانم، ولی در عوض او بدتر به آنها ضربه زد؛
اما حالا نمیدانم کدام گناه بدتر است؟ کشتن احساسات کسی یا کشتن دوبارهی احساسات از گور برخاسته کسی؟
بارها و بارها ناامید شدن؟ ارزشش را داشت تا دوباره انرژی صرف بازگشت احساست مرده خود کنم؟
یا شاید بهتر بود رها میکردم، احساست مرده، گذشته مرده، انسانهای مرده
مرده منظورم چیزی بود که عقبتر از من جا مانده بود و در مسیر زندگی تا اینجا با من نیامده بود
چیزی که توان نداشت تا اینجا با من بیاید و باشد؛ ارزشش را داشت تا دوباره برگردم عقب و احیایش کنم و با زور با خودم همراهش کنم؟
و کمی فکر کرد، گفت چرا، ضربه اول همیشه سنگینتر است، از پا درآوردن یه احساس تازه که تا به حال مرگ را تجربه نکرده به تاریکی زیادی نیاز دارد، و در مقابل کشتن دوباره آن احساس نیروی زیادی نمیخواهد ولی احیا کردنش چرا؛
فهمیدم گریهاش برای چیزهایی که میگفت نبود، برای این کریه میکرد چون انرژی زیادی صرف از گور در آوردن بخشهای مرده خود کرده بود و حالا شک داشت که ارزشش را داشت یا نه؟
کسی بود که یک بار تاریکی را دیده بود و دلش نمیخواست دوباره با توان کمتر به آن برگردد.
مرز بین عدم فرافکنی(projection) و خودتخریبی(self-blame) خیلی باریکه، همونقدر که باید حواست باشه ببینی داری فرافکنی میکنی یا نه همونقدر هم باید حواست باشه که داری از اینور بوم میفتی و خودتخریبی میکنی یا نه؛ یعنی وقتی من میفهمم تو جکاَسی آیا واقعا هستی؟ یا چون من تو خودم اینو قبول ندارم تو رو اینطور میبینم؟ و اگه بخوام قبولش کنم و تو واقعا جکاس باشی چی؟
اینجاست که میگه مسئولیت واقعی ینی دیدن سهم خودت، نه بیشتر نه کمتر
اولین لقمه را که در دهان گذاشتم، مزه شوری دهانم را سوزاند، اما نفهمیدم که غذا شور است یا دهان من. بی اعتنا باقی غذا را تا سیری خوردم، بیشتر احتمال میدادم مشکل از مزهی دهان من باشد، «ن» آمد. پرسیدم از غذا خوردی؟ شور بود؟
گفت افتضاح بود، با نمک میخواهند غذا را خوشمزه کنند.
یاد تمام دفعاتی که با مقصر دانستن خودم میخواستم قضیه را فیصله بدهم افتادم.
من نمیدونم قراره چی بشه، شما میدونید؟
اگر توانایی سنگدل بودن رو نداری بیشک قربانی تک تک افرادی میشی که تواناییشو دارن!
یکی از دلایلی که مردم فیلمهایی دوست دارن که ضد قهرمانیه یا شخصیت شرور داره بخاطر اینه که قسمتی از اونها داره ضجه میزنه برای متصل شدن به هیولای درون خودش، همون قسمت شرور که بهشون احساس قدرت، هویت داشتن و احترام به خود میده. چون احترام گذاشتن به خودت غیرممکنه اگر وجهه بدقلق و سختگیر نداشته باشی. و وقتی کله شق باشی متوجه میشی به اندازهای خطرناکی یا شاید هم زیادی خطرناکی!
وقتی تمایل بیشتری برای احترام گذاشتن به خودت داری، همینو از افراد دیگه هم میخوای. این به این معنی نیست که بیرحم بودن بهتر از بیرحم نبودنه.
توانایی بی رحم بودن و بیرحمی نکردن بهتر از نداشتن بیرحمیه.
چون در موقعیت اول تو چیزی جز یه آدم ضعیف و ساده لوح نیستی و در موقعیت دوم تو یه آدم خطرناکی اما تواناییشو تحت کنترل داری؛
و اینو میشه تعمیم داد به همه احوالات و احساسات و ابعاد زندگی آدمی.
Diger yerlere kaçmak istiyorum
Kimden neden ama bilmiyorum
Sadeçe artik buralarda kalmak istemiyorum
Belki de ozgurlugumi geri almak istiyorum
امشب که زنگ در خانهمان را زد و من بیخبر از همه جا دیدم با یک دسته گل و هدیه منتظرم ایستاده تا ازم معذرتخواهی کند و نشان دهد که رابطهمان برایش چقدر ارزش دارد و میخواهد که ادامه پیدا کند؛ به این فکر کردم که آیا این کافیست؟ برای بخشیدن و گذشتن از آدمهایی که خواسته یا ناخواسته به ما ضربه زدهاند؟ آیا درست است برگشتن به رابطهای که برای تو واقعا تموم شده، با روزهای خوب و بدش پروندهاش بسته شده و تو از این آدم و معلقاتش گذر کردهای. آیا یک معذرت خواهی و خواهش ارزش تلاشهایت برای گذر کردن را دارد؟ آیا خودت را زیر سوال نمیبری؟ وقتی ماهها تلاش میکنی برای فراموش کردن روزهایی که گذشت، با خودت و احساساتت میجنگی، آنقدر میجنگی تا با خودت به صلح برسی، به آرامش برسی. و یکهو در را باز میکنی و میبینی پیشنهادی وسوسهانگیز منتظرت است تا تلاشها و جنگیدنها و آرامشات را زیر پا بگذاری و دوباره خودت را پرت کنی در دل اضطرابها و تنشها. سوالی که باید پرسید این است که آیا آدمی که یکبار تو را تنها در این چاه عمیق رها کرده، ارزش این را دارد که دوباره با طنابش به چاه بروی؟ حتی اگر با گل و هدیه درون چاه منتظرت باشد.
وقتی بدون هیچ زمینه ای و برای اولین صحبت مان تصمیم میگیری تلفنی تماس بگیری و قبلش اطلاع نمیدی که بدانی در دسترس هستم یا نه؛ و حتی همان ابتدا بدون اینکه خودت را معرفی کنی (که بدانم این شماره ناشناس لعنتی شماره ی کی هست)، میگی "یه لحظه گوشی" . به قطع شدن مکالمه در همان ابتدا با جمله ی "ببخشید من الان سر کارم و سرم شلوغه!" هم لابد میگی تقدیر
یکی از کارهای رومانتیکی که همیشه در نظر داشتم برای ابراز علاقه به یارم بکنم، این بود که کتابی از کتابخانه مرکزی امانت بگیرم و لای صفحه ای که سطرهای عاشقانه داشت و مرا یاد او می انداخت یادگاری ای بگذارم و بنویسم این سطرها تقدیم به تو، بعد کتاب را سر جایش بگذارم و بهش پیام بدهم هدیه ای در کتابخانه مرکزی در فلان قفسه و بین فلان کتاب منتظر توست.
قسمت ما که نشد ؛ گفتم اینجا بنویسم حداقل اگر کسی امکاناتش را دارد ایده بگیرد!
این دنیا اندازهی ما نیست.
لانا توی گوشم میخونه :Blue hydrangea, cold cash divine/Cashmere, cologne and white sunshine/Red racing cars/sunset and vine/The kids were young and pretty/Where have you been?/Where did you go?
انگشتامو از لای انگشتات جمع میکنم توی کف دستت، انگشت اشارهم رو از کف دستت تا سمت انگشتات میکشم و دوباره برمیگردم، میکشم و برمیگردم، برمیگردم و سعی میکنم از آستین لباست پشت دستمو میچسبونم به ساعدت. میپرسی «چیکار میکنی؟» میگم «دوس دارم دستمو ببرم زیر لباست»
لانا توی گوشم میخونه :Those summer nights seem long ago/And so is the girl you used to call/The queen of New York City
چشمامو میبندم، سرمو تکیه دادم به شونت، نزدیکترش میکنم به سینهت و انحنای صورتمو بین فک و گردنت جا میکنم، صورتمو روی صورتت میکشم.
لانا توی گوشم میخونه :But if you send for me, you know I'll come/And if you call for me, you know I'll run/I'll run to you, I'll run to you/I'll run, run, run/I'll come to you, I'll come to you/I'll come, come, come
انگشتمو میکشم روی ابروهات و مرتبشون میکنم، شستم رو روی رد چرب گوشهی چشمت میکشم، پشت دستمو روی ریشت، و با نوک انگشتام ریشت رو سمت پایین شونه میکنم، دستمو از لای موهات رد میکنم تا پشت گردنت و نرمهی گوشات رو میکشم.
لانا توی گوشم میخونه : The power of youth is on my mind/Sunsets, small town, I'm out of time/Will you still love me when I shine/From words but not from beauty/My father's love was always strong/My mother's glamour lives on and on/Yet still inside, I felt alone/For reasons unknown to me
و آرزو میکنم کاش چیزی رو که من حس میکنم تو هم حس میکردی.
مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَيْهَا ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
بعد سه روز از جام بلند شدم، هوا هم برای پیاده روی مناسب بود. از در که زدم بیرون باد خنکی به پشتم خورد گفتم نکنه حالم بدتر شه؟ با حالت تهوع و دردی که گاهی توی ران راستم تیر میکشید رفتم سمت قبرستون. از آخرین دیدارمون مدتها میگذشت. روز مادر و روز اول عید و روز تولدم هم نتوسته بودم بهش سر بزنم. فکر کردم منصفانه نیست که همش وقتایی که حالم خوب نیست برم و ازش چیزی بخوام. وقتی به سنگ قبرش خیره میشدم دلم میخواست فقط به لحظههایی که منو میبوسید یا وقتی آخرین روزای بودنش بود و من بیخبر دستش رو توی دستهام گرفته بودم و ازش حالش رو میپرسیدم فکر کنم. با حالت تهوع رفتم سمت خونه که ازش عکس بگیرم قبل از اینکه بکوبنش، میخواستم اینطوری خاطرههاشو توی ذهنم نگه دارم.
مقصد بعدی مغازه خودکشی بود. یادم افتاد که هیچ پول نقدی برنداشتم. ازش ده تومن پول برای تاکسی خواستم. با خنده گفت مگه من بانکم؟ و یه اسکناس ده تومنی داد. خواستم بگم دوتا پنج تومنی ولی نگفتم.
راننده گفت لطفا شما جلو بشین که این زوج جوون بتونن عقب بشینن. قبول کردم. از ضعف عرق کرده بودم و باد خنکی که از پنجره تاکسی داخل میومد، مینشست روی دونههای عرق روی صورتم. پسر جوون یه اسکناس ده تومنی دراز کرد سمت راننده. راننده گفت خرد نداری؟ برگشت سمت من خانوم شما پنج تومنی داری؟ گفتم نه و به بانک فکر کردم. گفت منم ندارم پس کرایه نمیخواد. موقع پیاده شدن پسر جوون گفت میرم خرد میکنم میارم. راننده گفت نمیخواد و گاز داد رفت. توی راه چندبار گفت واسه ما که همش پوچ بوده اینم روش. به اسکناس ده تومنی توی کیفم فکر کردم، به مسافرایی که از صبح بدون کرایه پیاده شدن. به پوچی. موقع پیاده شدن ده تومنی رو گذاشتم روی داشبورد. راننده گفت نمیخواد، گفتم مال اونا رو هم من حساب میکنم .
مغازه خودکشی مغازهای با این شعاره که اگر در زندگی شکست خوردهاید حداقل در مرگ موفق باشید و به مشتریهای خودش خدماتی مثل مشاوره و انواع وسایل برای خودکشی ارائه میکنه. ولی در آخر نشون میده که عشق به زندگی قویتره. هیچ جا مغازه خودکشی رو نداشت. کتابفروش گفت نمیدونم چطوریه که بعضی وقتا یه موجی راه میفته و توی یه ماه بیست نسخه از یه کتاب، فروش میره. به مردم شهر فکر کردم، به پوچی. به بهانههایی برای عشق به زندگی.
یه کتاب دیگه برداشتم. کتابفروش گفت برای تو ده تومن تخفیف داره. به ده تومن فکر کردم.
رفتم یه خیابون بالاتر . به جوجه رنگیهای توی جعبه نگاه کردم. فکر کردم مسئولیت داره. جوجه فروش گفت دونهای پنج تومن. گفتم یدونهاش تنهایی طاقت نمیاره؟ گفت نه. ده تومن دادم و دوتاشو برداشتم. توی دلم گفتم فاک د رسپانسیبیلیتی. به بهانهها فکر کردم. چیزایی که وصلت میکنن به زندگی. به وسیلههای عشق به زندگی که یه روزی هم میتونن دلت رو بشکنن و سمت مغازه خودکشی ببرنت.
بهانهها رو بغل کردم و تا خونه پیاده برگشتم. به آخرین فرصتها برای گرفتن دست کسی و پرسیدن حالش فکر کردم. به راننده تاکسی. به بهانهها به ده تومنیها. دیگه حالت تهوع نداشتم.