در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه - روشن برویم.
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم.
برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم.
شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم.
از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.
خود روی دلهره پرپر کنیم.
نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.
نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.
دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم.
ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز ما در را نشکنیم.
برخیزیم ، و دعا کنیم:
لب ما شیار عطر خاموشی باد!
- هشت کتاب | سهراب سپهری
از شنبه شروع شد و جمعه تموم شد.
اورهان پاموک تو کتاب موزه معصومیت ، جایی که کمال برای فرار از درد عشق میره به یه جای جدید که دور بشه از خاطرات و هر چیزی که عشق رو یادش میاره ، اینطور نوشته : "در آن روزهای ماه سپتامبر برای تسکین دردهایم چیزی را کشف کرده بودم ؛ شنا کردن روی پشت؛ این کار دردم را کاهش میداد. برای این کار باید آرام روی پشت خودم را رها میکردم و سرم را کاملا بیحرکت نگه میداشتم و نفسم را برای چند ثانیهای حبس میکردم و بعد بیرون میدادم و چشمانم را به سمت آسمان باز میکردم ؛ حس بسیار عجیب و متفاوتی را تجربه میکردم. آن کشش زیبای آب و دیدن آسمان، آن هم با وضعیتی که در حین رها شدن در آب داشتم، عشق به زندگی را در من بیدار میکرد. انگار زندگی از دستم خارج شده بود و من کمال سالهای گذشته بودم نه خوب میشدم و نه در این درد کامل غرق میشدم. فقط سعی میکردم همه چیز را با قلب باز بپذیرم." فکر کردم رهایی از خیلی دردها مثل شنا کردن به پشت روی آبه، اینکه درد ما رو تو خودش غرق نمیکنه دلیلی نمیشه که ازش خلاص شده باشیم، ما فقط یاد میگیریم که چطور باهاش کنار بیاییم.
هربار ک فکر میکنم دیگه بدتر از این نمیشه و عادت کردم به شکستناش، باز با یه کلمه یجوری خردم میکنه که بیصدا تکههامو جمع میکنم و دوباره میخزم تو خودم و شروع میکنم به بند زدن، چون منم به همون اندازه بچه سرتقم.
نقشه ما این بود که "کوچیک" مرغ باشه و "بزرگ" خروس، تا بتونن با هم خانواده تشکیل بدن. ولی نشد و این دو تا مرغ مثل دو تا خواهر شدن. بعضی وقتها به مظلومیت این دو خواهر فکر میکنم و رقیق میشم. خودمو جای اونا میذارم، از دنیا فقط حیاط چند در چند متر ما رو دیدن، غذایی که ما بهشون دادیم خوردن و برای خواب به یه جعبه چیتوز موتوری قانع شدن. حتی پاشون رو از در خونه بیرون نذاشتن که ببینن اون بیرون چه شکلیه، و حتی مرغ و خروسای دیگهای رو ندیدن و معاشرتشون خلاصه شده بین خودشون و گربه همسایه و چند تا پرنده و کبوتر و گنجشک دیگه که به هوای غذایی که همیشه توی حیاط هست میان پیششون.
تو این قسمت میخوام بیشتر از روتین زندگی یه مرغ معمولی بنویسم.
مرغای ما تو انبار و داخل جعبه چیتوز میخوابن، شبا زود میخوابن و صبحا زود بیدار میشن. صبحایی که من زود میرم سر کار، صداشون رو میشنوم که بیدار شدن و با صدای ناله مانندی دارن آواز آزادی میخونن! و از هر کسی که صداشون رو میشنوه میخوان که در رو به روشون باز کنه تا بتونن بیان حیاط و مشغول بشن. وقتی در انبار رو باز میکنم با سرعتی که انگار توی انبار از کمبود اکسیژن داشتن خفه میشدن میان بیرون. و باید برای صبحانه اول کمی گندم بخورن، بعد آب بعد سبزی. دقایق اول بعد از آزادی فقط به غذا فکر میکنن. کمی که شکمشون سیر شد دنبالت میگردن تا بغلشون کنی و کمی روی پاهات بشینن استراحت کنن و احتمالا دهنشون رو روی شلوارت تمیز کنن!
بعد از این روتین روزانه هر کس میره دنبال کار خودش و مشغولیتی برای خودش پیدا میکنه. "کوچیک" چون از بچگی تنبل بود ساعتهای آزادش رو دوست داره فقط توی باغچه بشینه و اطراف رو نگاه کنه و هر از گاه چرتی هم بزنه.
ولی "بزرگ" از اول شخصیت فضول و کنجکاوی داشت (که تو این رابطه مامانم اون رو به یکی از همسایههای قدیمیشون به اسم "ملکه خانم" تشبیه میکنه که عادت داشته توی خونه همه سرک بکشه! و از این رو ما گاهی بزرگ رو "ملکه" هم صدا میزنیم.)
توی وقتهای آزاد "بزرگ" دوست داره که بیاد داخل خونه و ببینه ماها چیکار داریم میکنیم که نمیریم با اونا بازی کنیم و چه کاری مهمتر از رسیدگی به اونا داریم. اگر وسیله جدیدی به حیاط اضافه شده باشه اونو بررسی میکنه، خاک گلدانهارو با نوکش میریزه روی زمین، برگ گلهای عزیز مامان رو میخوره که بابت این کارا بارها مورد الطاف مامان هم قرار گرفته ولی باز از رو نرفته.
دنبال حشرات میگرده با اینکه اصلا علاقهای به خوردنشون نداره و وقتی عنکبوت خوشمزهای چیزی پیدا میکنه، با صوت خاصی "کوچیک" رو صدا میکنه تا بیاد بخورتش.
مرغها دو جور حمام دارن، که در طول روز در صورت فراهم بودن شرایط انجامش میدن، یکی حمام خاک و یکی حمام آفتاب.
در طول روز مرغا عاشق اینن که سیِ دخت هاجرو خودشونو تو گل بپلکونون! خاک و باغچه از مورد علاقهترین جاها برای مرغاس. با حرکات پا و تنهشون توی خاک حفرهای درست میکنن و توی اون میخوابن و توی خاکهای اطراف خودشون رو غوطهور میکنن و از این کار لذت میبرن و انقدر توی خاک وول میخورن که بعد از تموم شدن کارشون وقتی میان بیرون و خودشونو میتکونن نزدیک دو کیلو خاک ازشون میریزه. که به اصلاح مرغی بهش میگن "خاکام ریخت".
بعضی وقتا هم بعنوان دوش کوتاه، دوست دارن جایی که آفتاب شدید میتابه و زمین داغه لابلای پرهاشونو باز کنن و جلوی آفتاب دراز بکشن تا آفتاب به پوستشون بخوره.
اگر فرصت هیچکدوم از اینها رو پیدا نکنن دو خواهر وظیفه خودشون میدونن که جاهای کثیف هم دیگه رو با نوک تمیز کنن. البته خودشون هم میتونن لابهلای پرهای خودشون رو تمیز کنن.
شب هم به محض غروب آفتاب دوباره برمیگردن به انبار و توی جعبه میخوابن تا روزی دیگه و ندای آزادیای دیگه.
اردیبهشت ماه که میرسه تو خیابونا هرکی یه کارتن میذاره جوجه رنگی میفروشه. منم از بچگی با اینکه از هر موجود زندهای بجز آدم میترسیدم اما دلم میخواست اردیبهشت که میشه جوجه رنگی بخرم ولی زحمت نگهداریش رو بقیه بکشن و خب عمرشون هم بیشتر از یکی دو هفته کفاف نمیداد. اردیبهشت پارسال هم مامانم موقع رد شدن جذب گوگولیت جوجهها شده بود و طاقت نیاورده بود و دوتاشو آورد خونه به امید اینکه بعد دو هفته قراره بمیرن. من هم از فاصله یک متری فقط غذا براشون میذاشتم و چراغ مطالعهم رو روشن میکردم که بیان بچسبن به لامپش و گرم بشن. تا اینکه هفتهها گذشت و اینا نمُردن. یه روز که خونه تنها بودم و وقت دندون پزشک هم داشتم، جوجهها توی باغچه بودن و هوا داشت تاریک میشد، سعی کردم با دستکش پشمی و به کمک ابزار مختلف اینارو بزارم تو جعبهشون ولی موفق نشدم، چون دیرم شده بود اومدم خونه حاضر شم برم دندون پزشکی و همون موقع داداشم اومد، گفت جوجهها کجان؟ و انگار یه ظرف آب یخ ریختن رو سر من. هی اینور و اونور گشتیم که بالاخره مشخص شد یکی از جوجهها رو گربه برده و اون یکی هم زخمی افتاده گوشه انباری. همونجا بغضم ترکید و با اشکهایی که کل صورتم پخش بود شروع کردیم پای زخمیشو شستن و بتادین زدن و پانسمان کردن. من دیگه تا خود دندون پزشکی گریه کردم، توی دندون پزشکی گریه کردم، اومدم خونه گریه کردم، سر شام گریه کردم. علتش هم اول بخاطر وابستگی به جوجهها بود چون مدتی بیشتر از دو هفته زنده مونده بودن و با مرگ طبیعی نمرده بودن و واقعا تو قلبمون جا باز کرده بودن. دوم هم چون ترس من باعث مرگش شده بود و احساس گناه قلبم رو تیکه تیکه میکرد. تا اینکه بعد مدتها غمباد گرفتن گفتم که باید یه جوجه دیگه بخرین تا این یکی تنها نمونه. بابام راضی شد و یه جوجه زشت رو آورد خونه که هم نسبت یه جوجه خودمون سایزش بزرگتر بود و هم نسبت سرش به بدنش خیلی کم بود و باعث زشت دیده شدنش میشد، از همونجا بود که هر موقع میخواستیم بگیم فلان جوجه فلان کار رو کرد میگفتیم بزرگ اینکارو کرد کوچیک اون کارو کرد و اسمشون شد بزرگ و کوچیک. و تا مدتها اونطور که جوجه اولی رو دوست داشتیم تازهوارد رو دوس نداشتیم و حکم فرزند خونده رو داشت. اینا دیگه هی بزرگ شدن و پر ریختن پر درآوردن و داشتن به بلوغ میرسیدن و ما هر روز حدس میزدیم که کدوم مرغه کدوم خروس، تا اینکه بلوغشون کامل شد و اون دم زرین با پرهای براق و زیبا از هیچکدومشون در نیومد و هر دوتا مرغ شدن.
ادامه دارد ؛
دوباره کنکور ثبتنام کردم، و احساس پیری میکنم.
برفپاک کنها دست تکان میدهند.
بر سهشنبه برف میبارد.
دست تکان میدهیم:
خداحافظ ...
برفپاک کنها از روی تو
برف سهشنبه را میروبند.
من دست تکان میدهم؛
نقش تو را پاک میکنم:
خداحافظ ...
بر جاده خالی برف میبارد
و برفپاک کنی
دیوانهوار به این سو و آن سوی جدار گلو میکوبد.
در گلویم بر نام تو برف میبارد...
نازنین نظام شهیدی
زندگی چقدر شاعرانگیش رو از دست داده؛
iki insanın karşılaşma ihtimali, iki kar tanesinin karşılaşma ihtimali kadar
- kawase hasui
کنار هم نشسته بودیم،
گفتم خاک چقدر سردی میاره.
گفت "گتدیغیجخ اوزاخلاشی"
بیا، بیا تا تو لیوانی که دوست داری برات چای بریزم؛
برای مایی که فراموش کردیم چای رو لیوان رو اومدن رو.
امشب دلم خواست یه خواهر داشتم به جای بیهدف تو خیابونا دور زدن میرفتم خونهی اون، یا حداقل دوتایی باهم بی هدف تو خیابونا دور میزدیم، میدونی.
یه بخش از من خیلی غمگینه و یه بخش دیگهم خیلی نگرانشه و مدام میخواد حواسشو پرت کنه.