برام واقن سواله که اون همه درس خوندیم، کنکور دادیم که دوباره بیاییم تو دانشگاه فیزیک بخونیم؟ پس چیشد اون آرمان ها؟
اصن یکی از کاربردای اساسی گوش بعد شنیدن اینه که موهایی که میریزه رو صورتت رو بزنی پشت گوش ت.
سر ِ آزمون خیاطی خانم میانسالی کنارم نشسته بود و مدام سوره قرآن میخواند. صلوات میفرستاد و انتظار داشت که من هم در این کار همراهیش کنم و با پیس پیس کردن ِ مدام، تمرکز و آرامشم را ازم گرفته بود ولی من خیلی سعی میکردم که خونسردیم را حفظ کنم و تذکری بهش ندهم. کمی ازین ماجرا گذشت و دیدم که کیس مابین مانتورهایمان را یواشکی کمی داد عقب تر - آزمون بصورت آنلاین بود و با کامپیوتر جواب میدادیم - با تعجب که نگاهش کردم یواشکی گفت : بعضا میخواهم به جواب های تو نگاه کنم!
من هم منتظر همین لحظه بودم تا حرف حساب را بکوبم توی صورتش و نقش زمینش کنم، بعد دست هایم را بکنم توی جیب کتم و صحنه را ترک کنم؛ گفتم با این همه قرآن و دعا و صلوات که میخوانید هنوز نمیدانید تقلب کردن گناه است؟!
تازگی ها متوجه شده ام که چرا بعضی ها توی وبلاگ کامنت هایشان را بسته اند یا گاها پست هایی با عنوان "ایمیل های شاخ در آر" میگذارند. اشتباه من هم از آنجا شروع شد که در یک جمعه کسالت بار تصمیم گرفتم یوزر تلگرام خودم را در کانال قرار بدهم تا ارتباط یک طرفه نباشد و اگر کسی مطلبی حرفی نظری دارد به گوشم برساند. ولی فاجعه میدانید از کجا شروع میشود؟ از آنجا که شما با تعدادی افراد روبرو میشوید که میتوانند جزییات زندگیتان را مو ب مو از روی نوشته هایتان بگویند ولی شما اصلن نمیدانید که آنها کی و چه کاره هستند! آنها خیلی چیزها درباره شما میدانند و شما هیچ چیز درباره آنها. این حالت یک حالت ترسناک و پشیمان کننده از هرچه نوشته و کانال و این هاست.
مثلا یکی از اعضای کانال من، هم اتاقی دوستم در شهر دیگر از آب در آمده و آمار من را به دوستم میداده که فلان روز با فلان کس رفته بوده توت خورده و زندگی اش فلان است و بیسار،؛ و خلاصه اطلاعاتی میداده که دوست صمیمی من هم از آنها خبر نداشته! یا مثلن یک نفر دیگر آمده بود و میگفت چرا در اینستاگرام من را اکسپت نمیکنی؟ و من هرچقد توضیح میدادم که آنجا یک فضای شخصی است و فقط برای دوستان و آشنایان قبول نمیکرد و کلی عصبانی و دلخور بود که عههه پس من دوست شما نیستم که اینطور! باور کنید عین حرفا های خودش را اینجا مینویسم. و خب طبیعتا در مقابل این سوال ِ من که "مگر من چقدر شما را میشناسم؟" جوابی نداشت.
جای سخت تره قضیه این است که اکثر نوشته ها در وبلاگ و کانال کلی هستند و برداشت های زیادی میشود از آنها کرد، در واقع من تا دیروز فکر میکردم اینکه بتوانی مطلبی چند پهلو بنویسی سه هیچ در وبلاگ نویسی جلوتر هستی! ولی حالا به این نتیجه رسیده ام که رک نوشتن یک درد است مبهم نوشتن چند درد!
من چندباری به زندگی آدم معروف ها فکر کرده ام و همیشه جلوی سوال ِ آیا دوست داری مشهور شوی؟ گزینه "نه" را تیک زده ام، حتا حاضر نیستم با یک آدم معروف زندگی کنم چه برسد به بقیه قضایا. آدم وقتی کمی محبوب و معروف میشود دچار خاصیت آدامسیدگی میشود همه دوست دارن سر از کارش در بیاورند، فضولی کنند - با اینکه هیچکس اعتقادی به آن ندارد! - و خلاصه جایی برای فرو رفتن پیدا کنند.
خب اینکه کسی چپ و راست میرود سوالات چرت و پرت بپرسد یا بخواهد آمار من درآوردی از زندگی من به کسی بدهد با فکر کند باید بیاید و با من دردل کند در ساعات بیکاریش، حوصله ام را سر میبرد، من یک آدم شدیدا درون گرا هستم و دوست دارم سرم در لاک خودم باشد و سر دیگران در *** من نباشد بلکه سر آنها هم در لاک خودشان باشد و اگر مطلبی هست دور هم بگوییم یاد بگیریم لذت ببریم و کاری به زندگی و مسائل شخصی بقیه نداشته باشیم. مرسی و اه.
بعدش فکر کردم که این ۵ نفر تنها چیزای "خوبی" هستن که برام از سالهای نوستالژیک گذشته باقی موندن.
حداقل ترین خوبی ِ خواهر داشتن اینه که تعداد لباسای بیرونت ضرب در دو میشه؛ چون من کسیو ندیدم که خواهر هم سن و سال داشته باشه و یبارم از لباسای اون استفاده نکرده باشه!
بیاید
بماند
"بسازد"
مسابقه صاحب ِ دفتر ِ نمونه خیاطی برگزار نمیکنند، برم شرکت کنم؟!
یکی از بی رحمی های شیرینش زدن عطر مخصوص به خودش توی هر هدیه ای است که به من میدهد. این کارش باعث میشود که تا چند روز هوای اتاقم بوی او را بدهد و من آرزو کنم که کاش میتوانستم برای همیشه توی جعبه هدیه ای که بهم داده زندگی کنم.
شاید باورتون نشه ولی تنها آهنگی که مدت هاست توی گوشیم دارم باور کن باور کن غربت را ای آشنای اصفهانیه. اصلا فکر نیمکردم یه روزی بدون موزیک تا این حد دوام بیارم!
یک دوستی دارم که وقتی مریض میشوم نگرانم میشود زود به زود حالم را میپرسد. وقتی توی کانال عکسی میفرستم و می گوییم یکی اینو برام بخره فوری فوروارد میکند که کجا میفروشند؟ برایت بخرم. وقتی استوری میگذارم ریپلای میکند که عه فلان چیز فلان شد؟ و جزئیات اتفاق را جویا میشود. وقتی کیکی دسری چیزی درست میکند برای من هم می آورد. حواسش به سالگرد دوستیمان هست و کادو میخرد. حواسش به خیلی چیزها هست به حالم، روابطم با آدم ها. خلق و خویم را بلد است، میداند چه چیزی خوشحالم میکند یا از چه چیزهایی دلم میگیرد، حتا بعضی وقت ها فکر میکنم بیشتر از خودم من را دوست دارد. اینجور آدم ها نه باید مادر آدم باشند نه خواهر و نه هیچکس دیگر. اینجور آدم ها فقط باید دوست آدم باشند دوستی که هم جای مادر است هم جای خواهر و هم جای همه آدم های بوده و نبوده زندگی آدم.
میدانید دارم فکر میکنم که چرا وقتی به سن قانونی رسیدیم ما را نمیگذارند به حال خودمان؟ که برویم دنیا را کشف کنیم آدم های دنیا را کشف کنیم و دوستانی از جنس خودمان پیدا کنیم؟ چرا حبسمان کرده اند در محیط خانواده و دانشگاه و سایر کوفت و زهرمارها؟ چرا نمیشود جوری که دوست داریم زندگی کنیم و انقدر در قید روابط نباشیم؟
دچار مشکل در روابط خانوادگی هستم بعنوان مثال هر لقمه ای میخواهم بگذارم دهانم مادرم می آید می ایستد بالای سرم و از چاقی و هر اینچی - چون ما خیلی خارجی هستیم - که بدور شکمم اضافه میشود صحبت میکند و آخرش انقدر سر این مسائل بحث میکنیم که نمیدانم اصلن غذا را با کجایم خوردم! با پدرم درباره مسائل سنت و مدرنیته بحث میکنیم و خب هیچوقت به جاهای خوبی نمیرسد. با برادرم؟ البته که درباره پول بحث میکنم، میزان حجم اینترنتی که هرماه میخرد و پولش را تا ریال آخر تقسیم بر دو میکنه و تا پول را کارت به کارت نکنم نمیرود یا پول پیتزایی که هفته پیش خریده یا قسط های بستنی هایی که از کودکی برایم خریده و من تا آخر عمر باید پرداخت کنم!
روابطم با دوستان جدیدم تغییری نکرده چون دوست جدیدی ندارم، درباره دوستان قدیمیم؟ خب هفته ای یک کلمه یا در حد ِ فرستادن یه اموجی خنده در گروه حرف میزنیم، چون آنها دوستان تازه ای پیدا کرده اند و خب میدانید که نو که اومد ب بازار و این حرف ها، البته آنها معتقدند که جایگاه من در قلبشان ابدی است و با هیچکس و هیچ چیز قابل معاوضه نیست و خب این سخنی است که آنها میگویند پس آیا نمی اندیشید؟
در سایر روابط هم بسیار ناموفق هستم و هربار مایوس میشوم و امیدم را از دست میدهم و گاهی فکر میکنم که کافی نیست؟ تا همینجا که آمدی بس است، بارهای روی دوشت را بگذار زمین تا شانه هایت کمی استراحت کنند، کمی از وقتت را برای خودت صرف کن، بنشین و به خودت فکر کن ولی خب نمیشود.
در واقع اصل حرفم این است که توی این اوضاع کسی نیست که بیاید دست آدم را بگیرد و ببرد یک چای مهمانش کند، حرف های خوب بزند درهای بسته ذهن آدم را باز کند، حال آدم را خوب کند، همه آدم های اطرافم هی دارند سعی میکنند که همه چیز زندگی را برایم سخت تر کنند و این غمگینم میکند و بیشتر بی حوصله تر؛ و دارم فکر میکنم کاش میشد همه آدم های زندگی را گذاشت و رفت یک جای بهتر، ناشناس تر. حالا که ناآشنا ها بهتر با آدم راه می آیند تا آشناها.