یک هفته اخیر رو در کورترین نقطه اینترنتی دنیا بودم و البته در سفر!
اما چیزهای زیاد از دست ندادم، جز اینکه نتوانستم به برنامه هر روز یک فیلمم ادامه بدم و چند دست از بازی کوییز آو کینگز رو بخاطر تمام شدن وقتم باختم. ولی در عوض کتاب خواندم، کنار بهترین آدمها بودم و ساعتها انقدر سریع میگذشت که فقط صبح و شب شدن را میفهمیدم.
الان که برگشتهام دمای اتاقم منفی صفر کلوین و تخت خوابم سرد و نرم است، چنتا از گلهایم زرد شدهاند و تنها دلیل موجهی که الان به ذهنم میرسد "نبود ِ من" و فرآیند عجیب ِ "عادت" است. و در حال حاضر فردی هستم که زود رسیدن را به ناهار و شام خوردن و زخم بستر نگرفتن ترجیح داده.
این بود خاطره تعطیلات عید من، امیدوارم به اندازه کافی با موهبت نبودن ِ اینترنت در سفر آشنا شده باشید و به این نکته هم پی ببرید که گیاهان هم عادت میکنند، دل میبندند، لذا به همین دلیل است که وقتی میریم شمعدونیا دق میکنن.
تا خاطره ای دیگر خدانگهدار
یه عمه هم داشتم اوایل که میرفتم خیاطی، یبار رفتم خونشون گف هروقت رفتی پارچه بخری واسه منم بخر یه چیزی واسم بدوز بیار بده بهم. جوری که ایشون منو بیکار فرض کرده بود، فلانی دشمن خودشو نکرده بود.
یک موردی که رفته رفته بیشتر توی بیمارستان توجهام را جلب میکند "روش برخورد با بیمار یا همراهان بیمار" است.
اینکه چطور میشود بعضی از کادر درمان - البته منظورم از بعضی، اکثرشان هستند - آنقدر خودشان را سطح بالا میبینند که به خودشان اجازه میدهند هر رفتاری با مراجعان داشته باشند، حتا بعضی وقتها سرکارشان بگذارند، دستشان بیندازند، مسخره کنند، تند برخورد کنند.
البته بعضی موارد استثنایی جزو اخلاق حرفهای است و تو گاهی مجبوری که داد بزنی، با جدیت برخورد کنی در برابر بیمارانی که خودشان را لوس میکنند یا ننه من غریبم بازی درمیآورند. حتا خود ِ من که خیلی مقید به رعایت رفتار درست و محبتآمیز با بیمارها هستم در این دست کارها زبانزد شدهم و اگر کسی کارش با مریضی گیر کرد و پیش نرفت من را صدا میکنند که بروم حساب کار را دست بیمار بدهم!
ولی گاهی رفتارهایی دیدهم که بجای بیمار دل ِ من شکسته. مثلا مراجعی که بجای بخش سی تی اشتباهی به رادیولوژی آمده بود و نسخه بدست دور خودش میچرخید و همکارمان آمد و بجای اینکه راهنماییش کند سر کارش گذاشته بود. یا خانمی آمده بود بخش تا از رفتار کارشناس بخش دانسیتو پیش رییس بخش گله کند ولی چون نبود حرفش را به من زد و گفت که لباس نو ندادند به مریضمان در صورتی که یکی از ملزومات است و ارث بابای کسی نیست این لباسها!
این قبیل رفتارها را که میبینم فکر میکنم که چطور میشود یکی خودش را انقدر دست بالا میگیرد که شرافت انسانی را یادش میرود، حس خوب ِ کمک به گرفتارها را یادش میرود و به جای "درست" و "قشنگ" انجام دادن مسئولیتش دیگران را به سخره میگیرد.
اینکه یک کاری وظیفه است باشد و انجامش دهی بخش "درست" انجام دادنش است ولی بخش مهم تر این است که کاری وظیفهت نباشد و از روی شرافت و بزرگی خودت انجامش دهی که همین کارت را "قشنگ" میکند.
مثلا جفت کردن دمپاییهای پدر پیری که میخواهد از روی تخت پایین بیاید وظیفه من نیست اما انجامش میدهم. گرفتن دستش و با احتیاط کمک به روی ویلچر نشستناش وظیفه من نیست اما انجامش میدهم. باز کردن طاق در بخش برای راحت آوردن مریضها وظیفه من نیست اما انجام دادنش حس خوبی در دلم ایجاد میکند و خیلی از جزئیات دیگر که هیچکدام وظیفه خیلیها نیست ولی انجام دادنش امواج نامرئی را بین تو و آدمها رد و بدل میکند که باعث میشود با همه بیحالی دهان باز کنند و تند تند دعای خیر و خوشبختی برایت بکنند.
گفتم ولی همیشه هم نباید بخشید چون حسرت میشه تو دل آدم، غمباد میشه، خود آدمو از بین میبره. گفت همو میبخشیم تا دوباره فرصت باهم بودن بدیم به هم ، من دیگه نمیخوام خاطراتمو حذف کنم.
اخیرا در یکی از مدارس استعداد درخشان شهر چهارشنبه بازار برگزار میکنند. اینطور که مثلن هر هفته دانش آموزان یک کلاس آثار دستی شان را می آورند و آنجا میفروشند. چیزهایی که خودشان در ساختش نقش داشته باشند. هم با مفهوم کسب و کار آشنا میشوند هم یاد میگیرند که استعداد درخشان بودن فقط بلد بودن چندتا فرمول ریاضی و چند مسئله از ژنتیک نیست. چند ماه پیش دانش آموزی برای چهارشنبه بازارش یک ماهیتابه و یک کیلو سیب زمینی آورده بوده و سیب زمینی سرخ میکرده و میفروخته، استعداد درخشان از این بالاتر؟ که تو بدانی چه چیزی خوب فروش میرود، سودش خوب است و زحمتش کم.
زمان ما این چیزها نبود، ما استعداد درخشانمان در همان چندتا فرمول ریاضی و مسئله خلاصه میشد، اجازه هیچ فعالیت غیردرسی نداشتیم که نکند خدایی نکرده از درخشانیمان کم شود. اینطوری شد که استعدادها را کور کردیم.
الان که قضیه این چهارشنبه بازارها را میشنوم خوشحال میشوم، اینکه وقتی از پدرومادر بچه های دهه ۸۰ و ۹۰ میپرسم دوست داری بچه ت چه کاره شود در جواب میگویند که دوست دارم سراغ چیزی که علاقه دارد برود، امیدوار میشوم به نسل های بعدی. که استعدادهایشان پرورده شود، بدانند که استعداد درخشان بودن در همه چیز ممکن است. اینکه مثل ما در بیست سالگی بخاطر دویدن و نرسیدن ها افسرده نشوند.
تقریبا یکسال پیش یبار منو کشید کنار و گفت اونروز دیدمت که حالت خوش نبود. اون لحظه تردید کردم که بیام جلو و بپرسم چی شده ولی بعدش که رفتم خونه بی قرار بودم که چرا نرفتم، چرا نپرسیدم چی تورو انقدر آشفته کرده؟ اگر حرفی هست اگر کمکی میتونم بکنم بهم بگو. قیافه من اون لحظه که این حرفارو میگفت؟ تعجب کرده بودم که منو از کجا دیده؟ من که یه گوشه قایمکی پیدا کرده بودم و فکر میکردم کسی اونجا نیست، یه حس قلقلکی هم بخاطر مهربونی و شعورش توی دلم بود که اشکمو در میاورد. اون روز یجوری سر و ته قضیه رو هم آوردم که بابا اتفاق خاصی نبود. اما چیشد این قضیه یادم افتاد؟ امروز دوباره مسیرشو با من یکی کرد، بعد از کمی حرف، کنایه ریزی زد که فهمیدم هنوز اون روز و اون قضیه یادشه. گفت خوشحالم که میبینم حالتون خوبه و سرحالین. بعدش فکر کردم چطور فرصتایی که آدم تو زندگی از دست میده هیچوقت یادش نمیره؟ چطور یه اتفاق میتونه آدمو تا ابد پشیمون کنه، یا چطور بضی آدما میشن تابلو فرصتایی که از دست دادیم که با هربار دیدنشون فقط و فقط اون فرصت یادمون میفته، چطور بعضی آدما گره میخورن به زندگی ما حتا اگه ما کاری باهاشون نداشته باشیم و فقط نشسته باشیم تو ماشین سیگارمونو دود کنیم.
مگه "میخوام ازدواج کنم تا از خونه برم" سنگین ترین و شرمنده کننده ترین حرف یه دختر به پدر و مادرش نبود؟
بعد از اینکه استاد یک درس غیرتخصصی بخاطر دو جلسه غیبت و چند جلسه نخوانده تو امتحانش من رو انداخت و تا اعماق چندصد متری رید در واحدهای درسیم و باعث شد بصورت متوالی در چند درس پیش نیاز عقب بیفتم، نشستم فکر کردم که چطور ممکن است؟ چطور ممکن است که آدم ها انقدر خبیث باشند؟ حالا فرضا من ترم بعد این درس را برداشتم، آنوقت با چه رویی میخواهد دوباره با من رو در رو شود؟ چطور ممکن است یک نفر از سر کمبودهای خودش به برنامه زندگی یکی گند بزند و ککش هم نگزد؟ بعد فکر کردم چطور باید بشود تا زمین گرد شود و بچرخد و بچرخد و این بار افسار زندگی این مردک به دست من بیفتد و آنوقت توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم دیدی کار دنیا را؟ آنوقت تمام امیدهایی که ناامید کرده بود را، تمام ساده هایی که پیچیده کرده بود، تمام وقت های ارزشمندی که تلف کرده بود را بگذارم جلویش و بگویم ایتس یور ترن و دست هایم را بزنم پشتم و آهسته دور شوم. برای من که رغبت چندانی به درس و دانشگاهم ندارم همچین اتفاقی یعنی آخر دلسردی، یعنی در دانشگاه داری وقتت را تلف میکنی. یعنی مرز همان نقطه ای که تف می اندازی در همچین زندگی ای و همه چیز را آنطور که هست ول میکنی و میروی. همان لحظاتی که با خودت فکر میکنی "همش همین؟" و چند روز در رخت خواب میفتی و دل و دماغ هیچ چیز را نداری. بعد شروع میکنی دلگرمی های جدید بوجود آوردن، مستند "زندگی وال ها" نگاه میکنی و امید به زندگی در رگ هایت راه میفتد و با خودت فکر میکنی که "نه! دنیا هنوز خوشگلیاشو داره" فکر میکنی که حرکت دادن به خودت باعث حرکت کردن دنیایت هم خواهد شد. فکر میکنی که شاید روزی آمد که ارزش یکبار ریدمان استادت, ارزش عقب افتادن برنامه هایت را داشت. شاید روزی آمد که اصلا استاد و درس و عقده هایش از یادت رفت. شاید یک روز بالاخره آنجوری که میخواستی زندگی کردی، از کجا معلوم؟ ولی میدانید چی حواسم را از فکر کردن به این زندگی ایده آل هم پرت میکند؟ اینکه اگر نشد چه؟ اگر یک آدم معمولی شدم با زندگی معمولی تر، مثل ۹۹/۹ درصد آدم های کره زمین چه؟ ولی بعد فکر میکنم حتما باید اتفاقی باشد که در لحظات آخر زندگیم وقتی روی تخت دراز کشیده ام و دست نوه ام در دستم است برایش از آن بگویم. نقطه عطفی که بشود گفت عزیزم زندگی شاید هیچوقت آنطور که میخواهی پیش نرود ولی باز هم ارزش یکبار امتحان کردن را دارد.
قسمت مهمی از جواب ِ سوال ِ "چگونه گند بزنیم به روز یک نفر؟ا" را هم ، "استاد عقده ای و بیشعوری باشیم" تشکیل میده.
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم.
دختر هجده ساله ای که تازه کنکور داده بود اواسط دوره کلاس خیاطی آمد و با زور و التماس ثبت نام کرد - چون ظرفیت کلاس تکمیل شده بود و زمان ثبت نام گذشته بود - بعد از آن همه کلاس ها را مرتب می آمد ، بعدها خبر آورد که کنکور قبول شده و از مهر ماه میرود دانشگاه و خیلی خیلی خوشحال بود و ذوق دانشگاه از سر و رویش میریخت! دو سه ماهی که از مهر گذشت دیگر کلاس ها را نمی آمد. خبر رسید که دانشگاه را هم ول کرده. امتحان خیاطی را که از قبل شرکت کرده بود و پولش را هم واریز کرده بود، نیامد. میدانید وقتی کسی اینچنین عزلت نشین شود و همه کار و بارش را تعطیل کند آدم فکر میکند که افسردگی حادی چیزی گرفته ولی بعدها یکی از خانم های کلاس گفت که نامزد کرده! و همه این ماجراها بعد از ازدواجش اتفاق افتاده. من همیشه به ازدواج بدبین بودم و هستم ولی توی دلم آرزو میکنم که کاش اتفاقی در زندگی من هم بیفتد و مثل او فارغ از همه دنیایم بکند، اتفاقی که انقدر خوب باشد و حالم را خوب کند که بگویم گور بابای دنیا و دردسرهایش و حواسم را بدهم به قهوه ام تا یخ نکند.
البته چند نکته هم بگویم که من هنوز از شوک این قضیه در نیامده ام و هروقت بهش فکر میکنم با تعجب از خودم میپرسم چطور ممکن است یکی ازدواج کند و بعدش فکر کند که دیگر نیاز به یادگیری هنر ندارد، یا از تحصیل بی نیاز است؟
و اینکه با توجه به بدبینی من به ازدواج اگر به هر دلیلی ازدواج باعث محدودیت او شده و بخاطر محدودیت ها و بار اضافه ای که روی دوشش نشسته از همه چیز کناره گیری کرده، خب من گل بگیرم در ِ چنین ازدواج و زندگی ای را که!
توی فیلم remember me یک جمله مدام تکرار میشه که میگه "توی زندگی هر کاری بکنی بیهوده اس ولی مهم اینه که یه کاری کرده باشی". به همین سادگی!
فرمول زندگی هم همینقدر ساده است. اگه یه لحظه فکر کنیم که چیزی که سرش بحث میکنیم واقعا چقدر چیز بیخودیه ازش دست نمیکشیم؟ چه دلیل داره که ما مدام شمشیر هامون رو به روی هم بکشیم و با اطرافیانمون جوری رفتار کنیم که برای همیشه توی ذهنشون یک آدم "بد" بمونیم و بعدها هرچقد تلاش کنیم نتونیم او حرف حک شده توی ذهنشون رو پاک کنیم. وقتی میتونیم خوب باشیم، زندگی رو آسون بگیریم هم برای خودمون و هم برای بقیه آدم ها. بگذاریم کنار هم بتونیم نفس بکشیم زندگی کنیم و تحملمون برای بقیه سخت نباشه. زندگی همین چیزای کوچیکه، همین حرفایی که روشون فکر نمیکنیم، همین شمشیرایی که میتونیم غلافشون کنیم. همین که هر کاری بکنیم - بد یا خوب - آخرش یه روزی میریم و فراموش میشیم پس چرا باید روی چیزای بد تکیه کنیم؟ وقتی که میتونیم خوب باشیم آرامش بدیم و آرامش بگیریم. چرا اون قسمت "مهم اینه که یه کاری کرده باشی"مون همون کار خوبه نباشه؟
ولی مگه واقعا بود؟
[ در آستانه ترکیدگی چشم به علت کم خوابی ]
از دیروز صبح به طرز پاره کننده ای دارم نورو میخونم، ینی من دو روزه که دارم اعمال پاره کننده انجام میدم و شب ۶ ساعت میخابم فقط و بکوب میخونم فقط و فقط برای یه واحد :| و جالب اینه که درین مدت تنها چیزی که ازش فهمیدم این بوده که استادمون خیلی آدم ِ چیزیه که این حجم از مطلب و پیچیدگی رو تونسته توی کله اش نه تنها بگنجونه بلکه پاشه بیاد مثل بلبل به ما درس بده .-.