میگفت رازت رو به سنگ بگو، سر تاشی، پرت کن تو دریا، تا آب با خودش ببره دفن کنه. کسی خبردار نشه. هیچکسی براش نمونده بود بجز چند تا سگ و مرغ و حیوون که به اونا پناه میبرد به محبت کردن به اونا نیاز داشت برای اینکه احساس تنهایی نکنه یا شاید تنهایی رو با حس دیگه‌ای عوض کنه.
همه رو از خودش میروند ولی همینطور دلش یه بغل طولانی میخواست، نه از نزدیکاش بلکه به کسی که کوچک‌ترین آشنایی باهاش داشته باشه هم راضی بود.
احساس بی‌کسی از بدترین حس‌های دنیا بود ولی هیچکس اینو بهش نگفته بود.
دنبال نشونه‌هاست توی سنگا، دریا، توی موجودات. هر چیزی که سر راهش قرار میگیره، چیزی که بتونه خم شه برش داره و بگه آره این نشونه‌اس از طرف هرچی که خدا نامه، تا بگه حواسش هست. تا بتونه باور داشته باشه که هیچ خدای شری نیست. هرچی هست خدای خیره و خوبیهایی که واسش میخواد. باور کنه که این سخت‌ترینش بود ولی قراره بگذره.


نون ط دسته دار ۱۳۹۸/۰۶/۲۰ | 

آیا تو را آنگونه که من دوست داشتم، دوست خواهد داشت؟


نون ط دسته دار ۱۳۹۸/۰۶/۰۵ | 

موج دریازده را تنگه‌ی ساحل قفس است
ماهی تُنگ نباشد، دل طوفانی ما
عاقلان پا مگذارید به میخانه عشق
داغ صد مُهر جنون خورده به پیشانی ما
ترمه و اطلس و دیبا همگی مال شما
خرقه‌ای نیست برازنده‌ی عریانی ما
زلف ما چون خم زنجیر گره در گره است
شانه رَم می‌کند از فرط پریشانی ما


نون ط دسته دار ۱۳۹۸/۰۶/۰۲ | 

براش نوشتم فلان سریال رو میبینی؟ گفت آره می‌دیدم ولی الان اینجا دیگه تلوزیون نداریم. یکم بعدش نوشت یاد روزایی افتادم که بعد آنژیو تو مسیر برام قسمت جدید سریالی که جمعه‌ها میداد رو تعریف میکردی و اشک شد. فکر کردم چه چیزای چرتی میتونه خاطره بشه سمیر چه چیزایی.


نون ط دسته دار ۱۳۹۸/۰۵/۲۹ | 

دروغ چرا من هنوز بعضی روزها که از سرکوچه رد میشم فکر میکنم ممکنه ببینمش که رو صندلی جلوی مغازه نشسته و پاش رو انداخته روی پاش و دستاشو قلاب کرده گذاشته روش و با لبخند بهم سلام میده. یا وقتی میرسم سر پارک محل، ببینمش که با دستکشای پشمی توی هوای سی درجه با احتیاط و با قدم‌های لرزون برای پیاده‌روی عصرگاهیش اومده و وقتی از کنارش رد میشی و سلام میکنی مکث میکنه و با تعجب نگات میکنه، واسش آشنایی ولی یادش نمیاد که بیست ساله همسایشونی.
بعضی وقت‌ها که از کوچه روبرویی میام سرمو نزدیک مغازه نجاری میکنم و منتظرم صدای آواز از ضبط بیاد.
بعضی وقت‌‌ها خونه دایی کی جمع میشیم منتظرم از کنار پیچ راهروشون صدای قهقهه‌های معروفش بیاد، یاد تابستونی میفتم که غمباد گرفته بودم، رفت بیرون و وقتی برگشت دستش پر ِ کتابای حسنی بود.
بعضی وقتا فکر میکنم هنوزم عید اگه بریم خونشون حیاط عجیب غریب با درختای عجیبش رو که رد کنیم لبه پنجره منتظر نشسته و توی مشتاش نخودچی کشمشه.
احمقانه‌س ولی بعضی‌وقتا منتظر آدماییم که دیگه نیستن، غیب شدن یهو ولی اثرشون روی صندلی و پارک و پیچ راهرو و لبه پنجره مونده.


نون ط دسته دار ۱۳۹۸/۰۱/۲۸ | 

آه من توقف را می‌آمدم

و می‌مکیدم تمام فاصله را

و تاریکی در رگ‌های من

نطفه‌های احتیاط را می‌کشاند.

 

و خواندم

خواندم

خواندم

آی بیدار دلان بی‌دل

در کمرکش کدام کوه می‌رانید؟

از بلندترین صخره‌ها میخوانمتان

حنجره‌ام دریده

صدایم شکسته

من لاشه نیم جان ِ

دشت‌های تشنه‌ام

سیلاب از کدام سو جاری‌ست؟

 

و چه غمین می‌خواندم

چه عبث می‌راندم

و گمشدگی در گودترین

حفره انزوای من

جاودانگی می‌یافت.  

 

- از بتول عزیزپور


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۱۱/۱۹ | 

توی لیست خریدم نوشتم "چسب ماتیکی" و یاد پسرعموی ۴ساله‌ام افتادم که هر موقع میاد خونمون باید براش یه کاردستی درست کنم. ایده اولیه‌ش از خودم بود واسه سرگرم کردنش ولی الان تبدیل به یه الزام شده جوری که تا درست نکنم نمیره خونشون :)) هفته پیش که اومدن، دیدم یه چسب ماتیکی بزرگ دستشه، خریده بود تا باهاش براش کاردستی درست کنم. نوشتم چسب ماتیکی و یاد انگشتای کوچولوش افتادم که چسب رو بغل کرده بود و حالت خجالتی که سرشو چسبوند بغل مامانش وقتی تعریف میکرد اینو واسه تو خریده. قلبم مچاله شد براش، با خودم گفتم کاش اونم اونقدری که من دوسش دارم دوسم داشته باشه و این‌روزا یادش بمونه.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۱۱/۰۵ | 

درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد ، همین تکرار ِ "د" و "ر" ، مداوم.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۰۹/۱۸ | 

کاش بخوابم و فردا صبح که بیدار میشم ایده کادوی تولد به ذهنم رسیده باشه و فیلم‌های هری پاتر رو تموم کرده باشم و حقوقم از ساعتی سه تومن به چهار تومن رسیده باشه و اتاقم دو متر بزرگتر شده باشه و خودم ۵ کیلو لاغرتر شده باشم. آمِن.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۰۴/۱۹ | 

زمان انتخابات نزدیک غروب که میشد همه توی خیابان‌ها بودند، نزدیک ستادها، جوان‌ها پرچم های بنفش و سبز برای عابرها و ماشین‌ها تکان میدادند.
من اما در سایه بودم. از دور نگاه میکردم و صحبت‌ها را میخواندم و مثل خیلی‌های دیگر فکر میکردم که رای ب روحانی نجات‌بخش است.
یک روز که از دانشگاه برمیگشتم از دل آن شور و‌ اشتیاق جوان‌ها میگذشتم و از پنجره اتوبوس چهر‌ه‌های آشنای زیادی رو میدیدم، همکلاسی‌های دیروزم، هم دانشگاهی‌های امروز، آن روز که اتوبوس در حال گذر بود و من هم داخلش بودم از پشت شیشه عکسی گرفتم از بنر روحانی و جوانان اطرافش و همان روز منتشر کردم در اینستاگرامم که بله من هم به روحانی رای میدهم.
بعدها که انتخاب مردم شکست خورد و هیچ تغییر مثبتی در مملکت ایجاد نشد که هیچ بلکه همه چیز بدتر شد، عده‌ای آمدند و از مردم معذرت‌خواهی کردند بخاطر اینکه مجابشان کرده بودند تا به روحانی رای بدهند. من اما خواستم پست آن روزم را پاک  کنم ولی دستم نمیرفت ، از طرفی بودنش روی صفحه اینستاگرامم مانند یک علامت همیشه مقابل چشم بود که میگفت اشتباه کردی، اما پذیرش این اشتباه سخت بود چون من زیاد خوانده بودم و شنیده بودم، من از روی هیجان به خیابانها نریخته بود، برای اولین انتخابم و اولین رای‌م محتاطانه عمل کرده بودم. برای همین مدتی پست را پنهان کردم تا نبینم.
آن زمان‌ها فکر میکردم که مگر هم دانشگاهی‌ها و همسن و سال‌های من چه از سیاست میدانند که اینطور پر و پا قرص از یکی طرفداری میکنند و توی ستادها فعال هستند و برایش تبلیغ میکنند و ...
اما امروز خبری شنیدم که متحیرکننده بود. دی ماه سال گذشته عده‌ای دانشجو را دستگیر کرده اند برای اهداف پیشگیرانه! و شوکه کننده تر اینکه دانشجوی متولد ۷۵ای بین‌شان هست به هشت سال زندان محکوم شده.
هشت سالی که هیچ سالش برای یک جوان بیست دو سه ساله شوخی نیست. متاسفم که نظام به اندازه من شما را دست کم نگرفته بود و متاسف‌تر هستم برای خودم که آنطور فکر میکردم.
فکر کردم که شاید چون توی این مملکت کسی مسئولیت اشتباهش را بعهده نمیگیرد وضع این است، پست را به صفحه برگرداندم تا درس عبرتی باش که دیگر اشتباهم را تکرار نکنم و نوشتم که دیگر رای نخواهم داد.
و بنظرم آقای مسئول این خیلی ناامیدکننده‌اس که جوانان نیامده کنار بکشند، ناامیدکننده است که یک رای‌اولی اولین رای‌ش آخرین رای‌ش باشد. ناامیدکننده است که حالا کارتان رسیده به بازداشت دهه هفتادی‌ها که از انقلاب فقط اسمش را شنیده‌اند. پس‌فردا میخواهید چکار کنید؟ بخدا دهه نودی‌ها هنوز توی قنداق هستند. خوشحالم که انقدر زود به بی لیاقتی‌تان پی بردیم. ما جوانان این نسل هستیم و به آیندگان پاسخگو خواهیم بود.
دیگر هیچ اشتباهی قابل تکرار نیست.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۰۳/۳۰ | 

زندگی چقدر راحت‌تر میبود اگر درک کمتری ازش داشتیم.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۰۳/۱۶ | 

چقدر غر زدم این مدت.


نون ط دسته دار ۱۳۹۷/۰۱/۲۲ | 

روزبه معین یه جایی درباره بیست سالگی نوشته، که آرزوشه که یک بار دیگه برگرده ب اون دوران چون بعد از بیست سالگی دیگه همه چیز تکراری میشه.
فکر کردم که همه ما یک بیست سالگی رو توی زندگیمون تجربه می‌کنیم. دوره ای که زندکی با بدی و خوبیش کامل دستش برامون رو میشه و از اون موقع به بعده که دیگه هیچ‌چیز توی زندگی ما رو شگفت زده خودش نمیکنه. هر اتفاقی که بیفته انگار از قبل انتظار رخ دادنش رو داشتیم. و زندگی به طرز کسل کننده ای تکراری میشه. از دست دادن ها ، عاشق شدن ها ، موفقیت ها ، شکست خوردن ها و کلا همه چیز زندگی تا یه جایی آدمو شوکه میکنند. برای روزبه معین این "تا یه جایی" بیست سالگی بوده. من توی هفده سالگی بیست سالم شد. برای بعضی از شما شاید دیرتر یا زودتر اتفاق افتاده باشه؛ و اگر تا بحال بیست سالتون نشده باید بهتون تبریک بگم چون هنوز چیزی برای نشستن و پاپ کرن خوردن و تماشا کردن دارید.


نون ط دسته دار ۱۳۹۶/۱۰/۰۹ | 

واقعا اگه بهمون گیر نمیدین من حاضرم توی پاییز و زمستون واسه جلوگیری از سردردهای حاصل از نفوذ سرما و باد توی سینوس‌هام، با عینک شنا برم بیرون. چون یقینا با شال گردن نمیشه همه دزهای توی صورتو پوشش داد بالاخره آدم نیاز داره جلوی پاشو ببینه ولی خب در عوض حاضرم یه محصول جدید شبیه عینک شنا هم تولید کنم که درز چشماتونم ببنده ولی در عین حال قابلیت دیدنتون رو هم از دست ندین. واقعا ایده خوبیه ها، بهش فک کنین!


نون ط دسته دار ۱۳۹۶/۰۹/۲۷ | 

کی گفته که باید همیشه توی زندگی خوشحال بود و مثبت اندیشید و نیمه پر لیوان رو دید؟
گاهی لازمه باور کنیم که شکست خوردیم، پشتمون به تشک خورده،
باید زندگی رو با همین خوب و بدیاش قبول کنیم نه اینکه بخواییم خودمونو گول بزنیم که بد نیست و نیمه پر لیوانو ببین. نه! خب زندگی خیلی وختا لایک پیس او عه شته ولی نکته اش اینه که بعد از قبول کردن اوناس که تو ساخته میشی. بعد از قبول کردن سختی و زمین خوردناس که آدم تصمیم میگیره پاشه وگرنه اگه بخوای همه چی رو گل و بلبل ببینی که میشی مث اون بازیکن والیبال کره‌ای که حتا وقتی امتیاز میده هم خوشالی میکنه و تشخیص نمیده توپ تو زمین خودش جا شده، 
قدرت تشخیص‌تونو از دست ندین! توپ تو زمینتون افتاد ناراحت شین ولی بردارش دارین بازی جدیدو شروع کنین.


نون ط دسته دار ۱۳۹۶/۰۷/۲۸ |