اون رفته، یک هفته ای میشه و پیام آخرم رو سین کرده جواب نداده. تابستون تموم شده و من کلش رو کار کردم با حقوق ناچیز که خرج چیزای ناچیز شده. مامان میگه بد اخلاق شدم خودم ولی پستای قبلی وبلاگمو میخونم و گریهام میگیره. واسه ترم جدید آمادهام؟ نه! چون هنوز وقت نکردم کاغذ پاپکو بگیرم و مارکرمم گم شده -که البته حدس میزنم یکی کش رفته- بد بینم. میرزاآقا مُرده. امروز ظهر ساعت دو. به سه سال پیش فک میکنم که میخواستم با دوربینم وجودشو ثبت کنم ولی هیچوقت دوربین نخریدم که باعث شد وجودشم فراموش کنم. بغض کردم ولی گریه نه. فک کردم ۳۱ شهریور روز مورد علاقه من برای مُردنه اگه اون زمان هوا به غریبی امروز باشه. فردا سالگرده. میره تو سه سال. ترسناکه. میدونی وقتی میرزاآقا مُرد چی تو مغزم بود؟ اینکه وقتی آخرین نفری که ما رو میشناخت بمیره دیگه انگار ما اصلا از اول وجود نداشتیم. میدونی بعد گریه چطور به خودم دلداری میدم؟ میگن مهم نیست که در طول روز چیا تو سرت میگذره مهم اینه که وقتی شب میشه دلت میخواد با کی حرف بزنی، مهم اون آدمیه که حرفاتو میشنوه. بعد دو سال. بعد ده سال.
ولی رفتارتون جوریه که بیشتر ب نظر میاد صرفا "نمیخوایید بره" تا اینکه "نذارید بره"
وقتی کسی وارد اداره میشه و شغل کارمندی رو انتخاب میکنه در درجه اول شاید صبح زود بیدار شدن و سختی کاری و خستگی بهش فشار بیاره، ولی یه مدت که بگذره همه اینا تبدیل به عادت میشه جوری که دیگه روزای تعطیل هم صبح زود از خواب بیدار میشه و..
چیزی که در بدو ورود کسی بهش توجه نمیکنه یا کم توجه میکنه "همکار"هایی هست که قراره باهاشون کار کنه. شاید تو هفتههای اول به شناخت کلی از مجموعه همکاران برسه و پیش خودش فکر کنه که همه انسانهای نرمال و تحصیلکردهای هستن که دور هم جمع شدن و کار میکنن و کسی کاری ب بقیه نداره ولی این تفکر اشتباهه.
فارغ از عوامل حراستی و نگهبانی که فضای تنگ و افسردهای رو توی اغلب ادارهها بوجود میارن و گاهی چیزهایی از اینور و اونور میشنوی که دو تا شاخ که هیچ چهار پنج تا شاخ از هر ورت در میاد بخاطر شدت مسموم بودن فضا، بخش عمده روحیه کاری هر کس رو همکاراش تشکیل میدن. مگه غیر از اینه که همنشینهای آدم تاثیر زیادی روی روحیه آدم میذارن؟
و تو اول بگو با کیان زیستی/پس آن گه بگویم که تو کیستی و اینا؟
توی هر اداره ای یک سری قوانین نانوشته وجود داره که فقط وقتی میفهمی که وارد بطن اون اداره بشی، جزئی از افراد تشکیل دهنده اون قوانین بشی و هیچکس هم از قبل بهت نمیگه که چخبره، بلکه هم وارد گارد حفاظتی خودشون میشن تا فقط تشخیص رو برای تو سخت بکنن. این قوانین انقد پیچیده هستن که یک روز انقدر فضا خوب و عالی میشه که دوس داری تک تک همکارات رو بغل کنی و فشارشون بدی و براشون نقل و نبات خیرات کنی و یه روز انقدر همه چی افتضاح میشه که دوس داری به هر کدومشون که جلوت درمیان یه فاک طلایی تقدیم کنی و انقدر همه چی غیرقابل تحمل میشه که تا روزها فکرت رو درگیر میکنه و برات تنش ایجاد میکنه و هرچقدر دست به دامن هنر و سرگرمی میشی تا فقط گفته باشی عای دونت گیو عه فاک ولی بازم نمیشه و تو حتا نمیدونی که این آتشفشان درونت کی آرام میشه و کار به جایی میرسه که به ترک کردن کارت فکر میکنی ولی بعد با خودت میگی انصراف بخاطر همچین چیز بی ارزشی برات نشانه ضعفه.
و البته خب جاهای دیگهای هم هستن که مطمئنن اصرار به همکاری باهات دارن ولی آیا چیزی از تعلق خاطر شنیدید؟ یا از آزار و اذیت جنسی در محل کار چطور؟
نمیدونم توی دنیا یا حداقل توی ایران یا حداقل تر توی شهری که من هستم چند نفر هستن که با کار توی ادارهها و بودن توی فضای مسموم اداره با هر روزش انگار یه چیزی از روحشون کم یا گم میشه. نمیدونم این مشکل منه یا هستن کسایی که نمیتونن کنار بیان با کار توی ادارهها. و حتا نمیدونم این مشکل از کجا نشات میگیره و سر نخاش رو بگیرم به کجا میرسم، به روحیات فردی؟ یا فرهنگ خانوادگی و تربیتی؟ یا نوع درکی که هرکس از زندگی داره؟ ولی تنها چیزی که امروز بهش مطمئنم اینه که نمیشه همه رو در محل کار یکدست کرد، نمیشه از همه انتظار یک سطح از شعور و فرهنگ اجتماعی رو داشت، نمیشه با همه مثل هم رفتار کرد و یا انتظار رفتار مشابه داشت.
چیزی که من رو اذیت میکنه اینه که آدمهایی که هر روز کنارشون کار میکنم و باهاشون در ارتباطم و گاهی بازخوردهایی ازشون میبینم که تا روزها من رو به فکر میبره آدمهایی هستن که حتا خبر ندارن من از رفتارهاشون نقد مینویسم، و هیچوقت مطلع نمیشن که چیزهای عمیق تری توی زندگی هست که با مشغول شدنشون به زندگی خالهزنک و عادی و عرف جامعه از دست میدن. و انقدر توی باتلاق مسمومی که خودشون ساختن دست و پا میزنن که آخر سر فرو میرن توش و دیگه راهی برای جبران نیست. اما چطور میشه بهشون توضیح داد؟ مگه آدمهایی با این ویژگیها توان درک این حرفا رو دارن؟ مسلما نه، تنها کاری که میشه مقابلشون کرد صبر کردن و نقد نوشتنه. صبر کردن و دقیق شدن، صبر کردن و تکرار کردن این حرف که "مثل اینا نشو" شجاع باش و اگر ناحقی کردن تو حق بگو حتا اگه بدنام شدی. انقدر شجاع باش که اگر کاری یا جایی آزارت میداد ترکش کنی. شجاع باش و اهدافت رو فراموش نکن تا بتونی به وقتش بجای بیخودی محافظه کار بودن آزادی و آرامش رو انتخاب کنی.
مدتها بود هیچ چیز نمیتوانست قلبم را مچاله کند و چشمهایم را تر. واضحتر بگویم خیلی وقت بود یاد گرفته بودم وابستگی ب آدمها و اشیا و هرچیز رفتنی نداشته باشم. از دست دادن ها اغلب ناراحتم نمیکرد و حداقل اگر میکرد آنقدر عمیق نبود. تا اینکه نون گفت دارد میرود. و شاید تا سال بعد نیاید یا حتا تا سالهای بعد. دلم مچاله شد نه برای رفتنش یا برای چندسال ندیدنش، نه! برای اینکه فهمیدم او هم جدا شد، مثل یک تکه یخ جدا شده از تکه بزرگتر، تکه کوچک میرود دنبال سرنوشت خودش و دیگر هیچوقت قالب قسمتی که از آن جدا شده نمیشود حتا اگر بخواهد. چون این وسط چیزهایی عوض میشود که باعث میشود لبههای پازل تکه یخ دیگر اندازه قسمت قبلی نشود.
برای من همیشه از دست دادن کسی وقتی که فکر میکنی همه چیز خیلی خوب و گل و بلبل است غیر قابل حل بوده. اینکه یکهو یکی میگوید فلانی دارم میروم. نه که خبر برای همین امروز و دیروز باشد نه از همان موقع که باهم نشسته بودیم و از مسائل غیرمهم حرف میزدیم از آنموقع قصد رفتن کرده بودم، از همان موقع که قرارهایمان کنسل میشد داشتم به رفتن فکر میکردم ولی تو نمیدانستی.
اینطور رفتن ها که طرف مدتهاست به رفتن فکر میکند و تو درست وقتی میفهمی که دارد میرود آزاردهنده است، حس میکنی داخل بازیای بودهای که نتیجه از قبل مشخص بوده.
گفتم گودبای پارتی بگیر. حداقل این بار از قبل بدانیم که این دیدار آخرین دیدار است، همدیگر را محکمتر بغل کنیم و بجای حرفهای غیرمهم مثل آدم خداحافظی کنیم تا حداقل اگر چیزی عوض شد خیالمان راحت باشد که از قبل میدانستیم و پذیرفته بودیم که تکه یخ دارد از ما جدا میشود.
چند وقت پیش دستگاه بخش خراب شده بود و هیچ همکار مردی توی بخش نبود، و زنها هم همه نشسته بودند پا رو پایشان انداخته بودند و منتظر بودند یکی بیاید دستگاه را درست کند تا بعد بلند شوند کار مریضها را راه بیندازند. بعد یکی از همکلاسیهایم که اتفاقا پسر بود و برای شیفت عصر آمده بود با یکی دیگر از همکارها رفت تا دستگاه را درست کنند. در این بین مسئول بخش ما را صدا زد که برویم اتاقش، گفتم فلانی (همکلاسی پسرم) دارد با دستگاه ور میرود گفت باشه بذار به کارش برسد اتفاقا از الان تعمیر دستگاهها را یاد بگیرد خوب است!
فردای آن روز یکی از همکارهای مرد را گیر آوردم و گفتم دفعه بعد که دستگاه خراب شد درست کردنش را به من هم یاد بده. چند ساعت بعدترش بخش خلوت شده بود و نشسته بودیم چایی میخوردیم صحبت از کار کردن خانمها در خارج از خانه شد، گفتم چرا اینجا وقتی دستگاه خراب میشود خانمها دست نمیزنند؟ تا این حرف از دهانم در آمد همه همکارهای خانم توپیدند سمت من که بشین سر جایت کم کار روی گردن داریم تعمیر دستگاه را هم بنداز گردن ما! گفتم خب بلد بودن و نکردن یک حرف است ولی بلد نبودن و نکردن یک چیز دیگر. چرا چیزی که مربوط ب رشته شماست و همزمان با هم(با مردها) درسهای مربوطه اش را در دانشگاه خوانده اید نباید بلد باشید؟
حالا من چند مشکل دارم؛
اول اینکه چه چیزی باعث شده مسئول بخش فکر کند دانشجوی پسر از الان کارهای فنی مربوط به رشتهاش را یاد بگیرد خوب است ولی من چون دخترم بلد نباشم مشکلی ندارد؟
دوم اینکه چطور باید زنها را توجیه کرد رشتهای که در دانشگاه تفکیک جنسیت نشده، دانستنیهای مربوطهاش هم نباید تفکیک جنسیت شود، چطور باید فهماند که کار فنی بلد بودن فقط مربوط به مرد بودن نیست و زنها هم "باید" بلد باشند. اصلا نمیفهمم که چرا بلد نبودن این چیزها را برای خودشان افت نمیدانند و از یاد گرفتنش شانه خالی میکنند در صورتی که هرچه بیشتر بدانند یک مزیت است به نظر من. شاید آن روز تا شب هیچ همکار مردی در بخش پا نمیگذاشت آنوقت چی؟
سوم مسئلهای است که باعث شد امشب این مطلب را بنویسم، همان دانشجوی پسر پیام داده شیفتهای ماه بعد را فرستاده، میپرسم صبحها ساعت چند میروی سر شیفت؟ میگوید منو مسئول بخش باید زنگ بزند بیدار کند! میگویم خونت رنگی تر است؟ من ده دقیقه دیر میکنم شیفت ۶ونیم ساعته ام را ۵ ساعته رد میکند! میدانید چه جوابی داد؟ گفت من پروسسور تعمیر میکنم فلان کار میکنم باید بیشتر هوای من را داشته باشند!
میخواهم بگویم چون ما زنها کنار ایستادهایم باعث شده مردها کارهایی که یک الزام است را بعنوان به امتیاز برای پوشش بقیه کمکاریهایشان در نظر بگیرند و با افتخار هم ازش حرف بزنند و این وسط حقی هم خورده شد خورده شد به کسی چه!
اول اینکه اگه یادتون بیاد قبلا هم گفتم که آدم وقتی تصمیم میگره دست به کارای جدید بزنه و قدم تو راه های جدید بذاره تازه میفهمه که تو دور و اطرافش چه خبره و چند درصد آدم های نزدیکش توی این مسیر کمکش میکنن و چند درصدشون بی تفاوت میگذرن و یا حتا سعی میکنن زیر پاشو خالی کنن! من سر قضیه این کانال به این نتیجه رسیدم که تعداد زیادی از دوستای نزدیکم از اون دسته هستن که هیچ کمکی به آدم نمیکنن و فقط منتظرن خودشون گرفتار بشن تا یاد تو بیفتن! و کلا تعدادی دوست بی خاصیت دور خودم جمع کردم.
سری دوم تعدادی از وبلاگنویسا بودن که خودشون میتونن ساعت ها درباره سلبریتی های اینستاگرام بد بگن و اخ و پیف کنن که برای هر کاری از آدم پول میخوان ولی وقتی به خودشون میگی که کانال رو معرفی کن چون احتمالا مخاطب های کنکوری تو بیشتر از ما باشه خودشون رو چس میکنن! و ما هنوز هم هر چقدر فکر میکنیم دلیل این حجم از چس کردن رو متوجه نمیشیم!
دسته سوم اونایی هستن که برای همکاری پیام میدن و میگن شرایطتون چیه؟!! یه کپی شناسنامه و دو قطعه عکس! چه شرایطی برادر من؟ حالا بعد از اینکه میگی شرایط خاصی نداره و فقط کافیه مطلب رو بنویسین تا با اسم خودتون منتشر بشه میرن و دیگه برنمیگردن! نمیدونم نکنه اینام انتظار پولی پستی مقامی چیزی دارن؟
من وقتی ایده این کار رو با کامل غلامی در میون گذاشتم فکرم فقط این بود که تا جایی که میشه به بچه های کنکوری کمک بکنم تا درست انتخاب رشته بکنن و مثل خیلی از ماها بدون اطلاع وارد یه رشته نشن که بعدش هم افسردگی و فلان تا چیز دیگه بگیرن! هیچ کس به ما پول نمیده و ما واسه هیچ موسسه ای کار نمیکنیم. تَکرار میکنم دغدغه ما فقط بچه های کنکوری هستن و لاغیر!
حالا اومدم بگم اگه خودتونو چس نمیکنن یا انتظار پول و مقام ندارین این کانال رو به کنکوری هایی که میشناسین معرفی کنین. نه که چون مال خودمونه تبلیغشو بکنم نه! واقعا اطلاعات مفیدی توشه که به خیلیا میتونه کمک کنه.
اگر خودتون هم دانشجو هستین و نیت خیر دارین و میخوایین کمک بکنین میتونین درباره رشته خودتون بنویسین و برای ما بفرستین:)
برای دیدن کانال کلیک کنید : @reshtehname
در زندگی اتفاقات زیادی را از سر گذرانده ام که شاید جلوی بعضی هایشان هم علامت سوال گذاشته باشم که چرا من؟ ولی هر بار کنار آمده ام و خیلی هایشان را حل کرده ام و گذشته ام. از خودم که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد ولی بعدها که به عقب نگاه کرده ام به خودم افتخار هم کرده ام. هر چه جلوتر رفته ام مشکلات کم نشده که هیچ بلکه از یکجایی به بعد بار زندگی را خودم تنهایی کشیده ام و بدون نیاز به کسی به مقصد رسانده ام. سخت بوده؟ البته که بوده ولی فکر کرده ام لابد شانه هایم تحمل این حجم را داشته خب.
ولی اخیرا متوجه شده ام که تنها و تنها یک اتفاق است که پهن ترین شانه ها را هم میتواند از پا در بیاورد؛ آن هم دیدن درد پدر و مادر است. شانه که هیچ پاهای آدم را هم سست میکند، با خودش این طرف و آن طرف میکشد، از پشت پنجره آی سی یو، پشت در اتاق عمل و آزمایشگاه تا هر جا که برود و تا وقتی که همه چیز به حالت قبل برنگشته آدم سر ِ پا نمیشود.
حالا بعد از همه این اتفاقات برای اولین بار در زندگی -وقتی از پشت پنجره آی سی یو ناتوانی پاهایش را دیدم- حس کردم شانه هایم شکست. از خودم که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد هر بار هم یادآوری اش اشکم را در می آورد و تا سال ها در خواهد آورد.
امشب بطور اتفاقی توییتر علیرضا روشن رو پیدا کردم، یاد دو سه سال پیش افتادم که روی پیج اینستاش کراش داشتم و چقد نوشتههاش بهم میچسبید؛ خلاصه توئیتاشو خوندم دیدم چند نفری که توی توئیتاشون شعراشو مسخره کردن رو ریتوئیت کرده، کریزی فورعوره این بشر=)))
@BnzMim اگه وسطش چن تا اینتر داشت مثلا
موزارلا هم چنان کم نقش
برگر به خامی میگرایید
برگرد
میشد شعرای علیرضا روشن
اومدم پای کتابخونه یه کتابی بردارم بخونم بلکه خوابم ببره. یه دوستی کتاب شعری از علیرضا روشن هدیه داده. تورق کردم، مزخرف بود!
- تازه زیر توییت قبلی زده که کدوم کتاب بود؟ جوابشو ندادن:( مظلوم دو عالم اصن.
امروز که این مطلب را مینویسم در بیست و یک سالگی به تعریف جدیدی از خوشبختی رسیده ام. شاید خیلیهایتان فکر کنید خوشبخت بودن در پولدار بودن است، یا سالم بودن یا نداشتن هیچ درد و غصه ای یا داشتن عشقی در زندگی -که البته من منکرشان نیستم- ولی صحبت اصلی من این است که گاهی آدم در زندگی برای خوشبخت بودن به چیزی حتا جزئی تر از اینها نیاز دارد؛ به داشتن "همراه".
وقتی از همراه صحبت میکنم از کسی صحبت میکنم که وقتی دست به کشف جدیدی در زندگی میزنی، یا راههای جدیدی را برای رفتن انتخاب میکنی، یا کار جدیدی را شروع میکنی که هیچ تجربه قبلی درش نداری بیاید کنارت بنشیند و فقط بگوید که نترس از پسش برمیایی. این حداقل ترین کاری است که یک "همراه" میتواند برای آدم انجام دهد. این فرد صرفا عاشقتان، یا معشوق یا دوست و همکار و برادرتان نیست؛ هر کسی که به نحوی به زندگی شما ارتباط دارد میتواند یک نوع همراه اطلاق شود ولی همیشه آدم از افراد نزدیکش بیشتر انتظار دارد دیگر مگر اینطور نیست؟ اینکه وقتی کار جدیدی را شروع میکنی مطمئنا با استرس کار، شرایط سختی و آیا از پسش برخواهم آمدهای زیادی مواجه خواهی بود ولی اینکه کسی کنارت باشد و یا حداقل وقتی از این اضطراب نمیکاهد چیزی هم به سختیهایت اضافه نکند یک تعریف جدید از خوشبختی است که امروز بعد از بیست و یک سال فهمیدم هیچوقت در زندگی نداشتهام.
از اندازه عشقت به خودم باخبرم
ولی از نوع بیان کردن آن برحذرم
حالا گناه ما چی بوده که اون ترمی که انقلاب ورداشتیم مصادف شده با انتخابات ریاست جمهوری؟

فکر میکردم که من هم از طرفداران حذف ناگهانی آدمها از زندگی هستم ولی کمی که به گذشته نگاه کردم دیدم نه اتفاقا بعلکس من همه آدمهای اضافی زندگیم را ذره ذره محو کرده ام. اگر بخواهی دیگران را از زندگیت دور بندازی باید خاطرات بخشی از زندگیت را هم با آنها دور بریزی ولی من حاضر به حذف بخشهای زندگیم نیستم. میدانید که در حذف کردن و محو کردن تفاوت زیادی هست. در حذف کردن جای خالی آدم ها همیشه جلوی چشم است مثل دندانی که یکهو از جا کشیده باشی و انداخته باشی دور ولی در محو کردن فقط مسیری هست که رفته رفته انگار در مه گم شده، مرزی مشخص نیست؛ تو دقیقا نمیدانی که آن آدم چه زمانی در تو تمام شده ولی میدانی که الان دیگر نیست.
حالا میدانم که من از طرفداران محو کردن آدم ها بودهام، از کسانی که پس از تمام شدن رابطهها اجازه میدهند فرد مقابل همچنان درونشان جاری باشد، زندگی کند و بلخره یک روز و یک جایی در شلوغیهای زندگی محو شود جوری که انگار از اول هم وجود نداشته است.